يه حرفايي، يه بوهايي، يه متنهايی ، يه آهنگايی... آدمو میبره از پيش خودش...به يه جاهايی که خيلی هم نمیشناسيمش. فقط میدونيم اينجا نيست...
بعضی حسها تو زندگی خيلی غريبند... بهشون بايد بگيم عشق؟ نمیدونم. بايد بگيم فراق؟ بايد بگيم دور موندن از اصل خويش؟ نمیدونم. میدونم هرکسی تفسير خودشو داره از اين حسها. بعضیها دوسش دارن بعضیها هم ازش فراريند.
اما به هرحال اون حسا هميشه هستن. توی توی ما. خوش بحالمون اگه جنس اين حسامون رو میشناسيم. اگه حتی با شنيدن يا ديدن چيزي، ياد حسی میافتيم که خيلی دلمونو فشار میده، بتونيم با خودمون رفيق بشيم و بذاريم حسه خودشو نشون بده...
گاهی با شنيدن يه آهنگ، صدای يه اذون موذن زاده مرحوم، بوييدن يه گل ياس يادآور تن ياسی مادر يا مادر بزرگمون که ديگه خيلی ازمون دور شدهاند، ديدن يه چهره شبيه يه عزيز، يا... دلمون از رفيقش میخواد بذاره يه دل سير گريه کنه... رفيق باشيم با دلامون... اونا راه خودشونو پيدا میکنن.
همه دلای پاک راهشونو میدونن...حتی اگه تو راه گيج گيج بزنن