یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥

خيلی از اوقات من و تو به اين می‌گذره که برای يه چيزايی نگرون باشيم و غصشون رو بخوريم. گاهی که داره بهمون خوش می‌گذره می‌ترسيم که به احتمال قوی قراره بعد از اين يه اتفاق ناجور بيفته. گاهی که يکی رو خيلی دوست داريم، ته دلمون می‌دونيم که احتمالا اين دوستی يا زياد دووم نمی‌ياره يا قراره که ما اون فرد رو از دست بديم. گاهی که يه شغل خوب با درامد عالی بدستمون می‌رسه، می‌دونيم که چند وقت ديگه يا بيرونمون می‌کنن، يا شرکت ورشکسته می‌شه يا اين‌که يه خرجهای اضطراری پيش می‌آد و ما تموم اون لذت پولدار بودن رو از دست می‌ديم.

می‌شه برام بنويسين شما دلواپسی هاتون راجع به چه چيزائيه؟ يا چيکار می‌کنين باهاشون؟ شايد بتونيم يه جورايی با هم قسمتشون کنيم.

ممنون...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

يه حرفايي، يه بوهايي، يه متن‌هايی ، يه آهنگايی... آدمو می‌بره از پيش خودش...به يه جاهايی که خيلی هم نمی‌شناسيمش. فقط می‌دونيم اينجا نيست...

بعضی حس‌ها تو زندگی خيلی غريبند... بهشون بايد بگيم عشق؟ نمی‌دونم. بايد بگيم فراق؟ بايد بگيم دور موندن از اصل خويش؟ نمی‌دونم. می‌دونم هرکسی تفسير خودشو داره از اين حس‌ها. بعضی‌ها دوسش دارن بعضی‌ها هم ازش فراريند.

اما به هرحال اون حسا هميشه هستن. توی توی ما. خوش بحالمون اگه جنس اين حسامون رو می‌شناسيم. اگه حتی با شنيدن يا ديدن چيزي، ياد حسی می‌افتيم که خيلی دلمونو فشار می‌ده، بتونيم با خودمون رفيق بشيم و بذاريم حسه خودشو نشون بده...

گاهی با شنيدن يه آهنگ، صدای يه اذون موذن زاده مرحوم، بوييدن يه گل ياس يادآور تن ياسی مادر يا مادر بزرگمون که ديگه خيلی ازمون دور شده‌اند، ديدن يه چهره شبيه يه عزيز، يا... دلمون از رفيقش می‌خواد بذاره يه دل سير گريه کنه... رفيق باشيم با دلامون... اونا راه خودشونو پيدا می‌کنن.

همه دلای پاک راهشونو می‌دونن...حتی اگه تو راه گيج گيج بزنن

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

يکی از بزرگترين بدبختی‌های ما آدما اينه که نمی‌تونيم ساکت و آروم، تو يه اتاق، تنها بنشينيم.

بليز پاسکال

گاهی به سکوت و تنها يی نياز هست تا يه جورايی درون خودمون رو حس کنیم و به جنس خودمون دست بزنيم. گاهی سکوت و مراقبه خيلی مارو به خودمون نزديک‌تر می‌کنه. نه تها به خودمون، حتی به خدا. تو اين بلبشو و صداهای عجيب و غريب روزانه، بايد ساکت شد تا بتوان صدای خدا رو از لابلای اينا شنيد...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

خودمان را تازه کنيم

يادمون باشه...سال ۸۴ و ۸۳ و ۸۲ و هرچه قبل از اونا بوده، با تمام اتفاقای تلخ و شيرينشون برای رسوندن ما به اين نقطه بوده. يه جايی تو سال ۱۳۸۵ . تو زندگی هيچ راه ميان‌بری وجود نداره. بايد ياد بگيريم که هرچی بر سر ما اومده برا پخته‌تر شدنمون بوده. برا پوست انداختن . برا عميق‌تر شدن.

حالا ما يه سال جديد داريم روبرومون. هيچ‌ کسی نمی‌تونه به ما بگه يا مجبورمون کنه که اونو به يه شکل خاصی بگذرونيم. ساعتا و روزا و ماه‌ها و همه‌اش مال خودمونه. خود خودمون. اغلب ماها کلی تجربه به دست آورده‌ايم. حالا يه قطعه گل جديد گذاشته‌اند رو چرخ کوزه‌گريمون. مهم نيست که شايد کوزه سال هشتاد و چهارمون خوب از آب در نيومده. اين يه گل جديده. تميز تميز و بکر. می‌شه دوباره شروع کرد. بدون وابستگی به خاطرات ناخوشايند قبل‌ترها.

الان، امروز و امسال.. همه نو هستند. دست نخورده دست نخورده... بياييم کشيدن يه نقش خوب و تازه و از همه مهم‌تر ابتکاری رو شروع کنيم. اگه می‌بينيم الان يا امروز حوصله‌اش رو نداريم، ايرادی نداره. بريم يه گشتی بزنيم، يه فنجون چای داغ بنوشيم، يه خستگی در بکنيم، با يکی گپ بزنيم... بعد که سر حال تر شديم، بوم رو بذاريم روبرومون و شروع کنيم ...

شروع با اعتماد به نفس خيلی چيز خوبيه...

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC