یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٤

عشق يعنی دشت ِ گل‌كاری شده
در كويری چشمه‌ای جاری شده! ...


يک شقايق در ميان دشت خار

باور امكان ِ با يک گل ، بهار! ...


در خزانی برگ‌ريز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِ آخرين برگ درخت! ...

عشق يعنی روح را آراستن
بی‌شمار افتادن و برخاستن! ...

مجتبی کاشانی

گاهی بعضی شعرها چقدر بهم می‌چسبن. يه چيزايی رو می‌رن از تو انباری دلم پيدا می‌کنن، خاکشو می‌تکونن و می‌يارنش بيرون و جلو چشام می‌گيرنش می‌گن يادته؟....

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤

گفت : كسي دوستم ندارد.

 میداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.

حتي تو هم بدون دوست داشتن... !

خدا هيچ نگفت.

گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.

چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم.

آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم.

زشتي جرم من است.

خدا هيچ نگفت.

گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها

مال قاصدك ها مال من نيست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن يك گل دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك

كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك

دوست داشتن تو كاري دشوار است.

دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست.

زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.

و من زيبايم. من زيبائيم چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبيند.

زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هستنيكوست.

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد شيطان بود.

شيطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.

 

قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

اين يه مطلب بود که نمی‌دونم چند وقت پيش تو کدوم وبلاگ به چشمم خورد. بهم چسبيد. نوع حرف زدن خدا با اين سوسک، تاييديه بر خيلی از چيزايی که بهش اعتقاد دارم و به اميد خدا اعتقاد خواهم داشت. اين‌که بايد از خودمون شروع کنيم. اين‌که اميد داشتن به بهتر شدن و بهتر بودن، هيچ ربطی به وضعيت سياسی و مشکلات خانوادگی و شکست‌های عشقی و بی‌وفايی‌ها و مشکلات مالی و هزار تا بهانه ديگه نداره. من منکر وجود مشکلات نيستم. ولی می‌گم اگه هرکدوم از ما بعد از يه واقعه که کل احساسمون رو به هم ريخته، پا نشيم و گرد و خاکمون رو نتکونيم و دوباره راه نيفتيم، مقصر فقط و فقط و فقط خودمونيم و بس!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤

يه زمان‌هايی دل آدم خيلی می‌گيره. از آدمی که بهش نارو زده، از کسی که بهش بی‌وفايی کرده، از دوستی که بهش پشت‌پا زده، از آدمی که حرمت نگه نداشته، از يکی که حسابی به دلش داغ زده...

از بابا و مامانی که نمی‌فهمندمون، از خدايی که می‌گيم حواسش بهمون نيست...

و خيلی اوقات هم از خودمون، از دست کارامون، از سادگيمون، از صداقتمون، از عشق پاکمون...

...هرچند يادمون می‌ره زندگی آموختنی است و هيچ‌جا تضمينی به ما نداده‌اند که قرار بوده همه‌چيز بر وفق مرادمون پيش بره

بازم يادمون می‌ره قدرتی که همون خدايی که فکر می‌کنيم فراموشمون کرده، تو بعضی چيزا گذاشته: تو گذشت زمان، تو راحت گريه کردن، تو حرف زدن با يه دوست صميمي، تو شروع يه کار جديد، تو رها کردن، تو دعا کردن از ته ته دل...

گاهی فقط بايست صبر کرد و آرام کناری ايستاد و تنها يه کار نکرد: قضاوت!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤

آن‌ها که رفتار و کردارشان تو را نگران می‌کند، نمی‌دانند تو خدايی داری که دوستت دارد و دوستش داری و مثل يه دوست قوی هميشه هوايت را دارد. او با توست و تو در کنار او. از رگ گردن به هم نزديک‌تر. پس رها کن اين دل نگرانی را ...

دلشوره که گرفتي، چشمت را ببند، يه نفس عميق بکش و آرام به او بگو..خدايا، به قدرتت نياز دارم. لطفا منو بغل کن...

بعد ببين يه بوی ياس رازقی اون دور و برا نمی‌شنوي؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٤

گاهی احساس می‌کنم زندگی شده مثل يه سطح در حال حرکت. سطحی که اغلب اوقات سرعتش خيلی تند می‌شه. بعدش ماها برای اين‌که بتونيم تعادلمون رو روی اون حفظ کنيم بايد حداقل با همون سرعت روش راه بريم. هر توقف کوچيکی فقط يه نتيجه داره: گوروپ می‌خوری زمين!  اين‌ جور موقع‌ها، کلی احساس گناه بار آدم می‌شه چون  وقت نداريم به همه کارامون برسيم و طبيعتا مجبوريم اونا رو اولويت بندی کنيم. بعد هم دائما يادمون می‌آد که وبلاگمو خيلی وقته به روز نکردم! خيلی وقته به فلانی زنگ نزده‌ام، خيلی وقته فلان کارو عقب انداخته‌ام و انجام ندادمش، و ...   ديگه رسيدن به خودمون که جای خودش رو داره!!

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٥ آذر ۱۳۸٤

خيلی از ماها تو خاطراتمون، لحظاتی رو به ياد می‌آريم که بهش می‌گيم خاطره بد. يعنی مثلا يه کاری کرده‌ايم که نمی‌بايست می‌کرديم و حالا هروقت به ياد اون می‌افتيم، حتی اگه مربوط به سال‌ها قبل باشه، يه جايی تو دلمون فشرده می‌شه و حالمون گرفته می‌شه. اين‌جور موقع‌ها اگه زود خودمونو جمع و جور نکنيم، می‌بينيم ظرف چند دقيقه آن‌قدر به اين موضوع فکر کرده‌ايم و خودمونو سرزنش کرده‌ايم که برای پاک کردن اثرش بايست روزها زحمت بکشيم.

يه موقعی فکر می‌کردم روش مقابله با اين موضوع، همون روش اسکارلته! تو فيلم بر باد رفته، اسکارلت اوهارا وقتی به مشکل بزرگی می‌رسيد سريع می‌گفت، فعلا برای اين کار وقت ندارم، باشه فردا راجع بهش فکر می‌کنم! خب راستش خيلی اثری نداشت. يعنی بيشتر مسکن بود. يه هفته يا يه ماه بعد که باز ياد اون موضوع می‌افتادم، بازم دلم می‌گرفت...

الان به يه نتيجه ديگه‌ای رسيده‌ام. يه نتيجه بهتر. چند روز پيش باز يکی از اين فکرا به ذهنم اومد. اولين کاری که کردم، به خودم گفتم: ببين! اون موقع، تو بهترين کاری که به ذهنت می‌رسيده رو انجام دادی. درسته که حالا فهميدی اصلا کار درستی نبوده، ولی اون موقع که اينو نمی‌دونستی. (باور نمی‌کنين اما يه حس خوبی برای اولين بار تو دلم اومد) بعدش به خودم گفتم: خب اين اتفاق تو گذشته من افتاده و تموم شده. حالا من چه درسی بايد از اون ياد بگيرم؟ درسم رو تو ذهنم مرور کردم و بعد با خودم قرار گذاشتم که از اين به بعد هر زمان ياد اين خاطره بد افتادم، سريع شيفت کنم رو اون درسه و خودمو ورنداز کنم ببينم چقدر از اين درس ياد گرفته‌ام.

...

گاهی اوقات ماها ندانسته خيلی خودمونو زجر می‌ديم. خيلی. يه دفعه به خودمون می‌آييم و می‌بينيم نصف عمرمون رو فقط و فقط يه کار کرده‌ايم: نگران بوده‌ايم! همين!نگران آن چيزهايی که تمام شده‌اند و رفته‌اند و ما فکر می‌کنيم اگه اونا رو تو ذهنمون زنده نگاه داريم، يه جورايی به خدا نشون می‌ديم که پشيمونيم، و اين‌جوری اونو از تلافی کردن باز می‌داريم!!

شايد خدا داره اون بالا به ماها می‌خنده...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸٤

Always trust that you know what's best for you. To move forward in your life, gather information from the 'experts,' consider how their advice relates to your situation and then act only on what feels right for you. What does your whole being (mind, body and soul) say ‘Yes!’ to

You are the only expert for your own life

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳۸٤

اغلب اوقات، دانسته يا ندانسته، دکمه زندگی ما روی AutoPilot است. يعنی يه جور کنترل خودکار. يعنی يه جور بی ارادگی يا عدم تصميم. يعنی يه جور هرچه پيش آيد خوش آيد. يعنی رضايت به اين‌که همين که زنده‌ايم کلاهمون رو بندازيم هوا! و خيلی يعنی‌های ديگر...

اما اگه هر روز حداقل تو يه موقعيت تلاش کنيم تا اين دکمه رو خاموش کنيم و سکان رو دست خودمون بگيريم، خواهيم ديد چه اتفاقی می‌افته. چيزی شبيه معجزه. فوران حس زيبای کنترل . فوران حس زيبای قدرت تصميم‌گيری و مهمتر از همه اين‌ها، مزه مزه کردن حق انتخاب. اختيار برای انتخابی بهتر. برای بودن آن‌چه سال‌هاست می‌خواستيم باشيم اما هيچ‌وقت به خودمون فرصت آن‌را نداده‌ايم و هميشه گذاشتيمش برای بعد.

يادمون باشه: هواپيمای زندگی داره به حرکتش ادامه می‌ده. چه ما بخواهيم چه نه. با اين‌حال خيلی فرقه ميون نشستن رو صندلی و فقط نگاه کردن و پذيرفتن، تا  اينکه سکانو خودت دستت بگيری و اونو برونی...

کم حسی نيست اين حس کنترل داشتن بر خود و زندگی خود.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC