یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٤

فقط می‌نويسم تا يادم بماند.

امروز مجبور شدم عذر تعدادی از همکاران خوبم را بخواهم. اميد دادن به آدم‌هايی که گيجند از ضربه‌ای که خورده‌اند سخت است. سخت. خيلی

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٤

يادمان باشد...

گاهی روح ما نيازمند دوپينگ اميد است. يعنی يه وقتايی با حس و حال هميشگيمون نمی‌شه زندگی رو چرخوند. اگر هم تو اين‌جور مواقع زود نجنبيم، خيلی چيزا رو از دست می‌ديم. بعد هم طبيعتا به اوضاع جديد خو می‌گيريم و با گذشت زمان اصلا يادمان هم نمی‌آيد که زمانی پر از انرژی و اميد بوديم... بدبختی اين‌جاست که ذهن توجيه‌گرمون هم بهمون می‌گه حالا بزرگ شده‌ای.اون وقتا جوون بودی و معنای زندگی رو درست درک نمی‌کردی...زندگی يعنی همين. بعد از دور و بريهامون مثال می‌آره که همگی بی دل و دماغند! و ما تصور می‌کنيم زندگی يعنی همين ديگه...

نه اين‌جوريام نيست. اگه انصاف داشته باشيم می‌تونيم معدود آدمايی رو هم ببينيم که هميشه پر از اميدند. مثبت فکر می‌کنن و مشکلاتو تخته پرش می‌بينن. اوناهم براشون مشکلات بزرگ پيش می‌آد. اما راه واکسينه شدن خودشونو بلدند. يعنی ياد گرفته‌اند. تو جيب بغل خيلی‌هاشون قرص‌های دوپينگ اميد رو می‌شه پيدا کرد. شايد وقتايی که خيلی درب و داغونن، می‌زنن به دل کوه. می‌گن نگاه به کوه غم آدمو سبک می‌کنه... يا می‌رن يه امامزاده...يا يه تغيير تو زندگيشون می‌دن تا فضا عوض بشه...يا می‌رن پيش آدمايی که از اين قرصا دارن يا ...

راه هرکسی مخصوص خودشه. اين مهم نيست. مهم اينه که هوای بچه اميدای خودمونو داشته باشيم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٤

پاشو...

از اين يک نواختی و روزمرگی دلت نگرفته؟

خسته نشدی از هر روز مثل ديروز بودن؟

ناراحت نيستی وقتی يه دفعه يادت می‌آد يه ساله از پارسال همچين روزی گذشته، تو تغيير خاصی تو اين ۳۶۵ روز نکرده‌اي؟

فکر نمی‌کنی روحت هم يه ذره دل داره... فکر نمی‌کنی بايد بذاری يه هوای خنک و درست و حسابی بهش بخوره؟

نمی‌خوای سطح آگاهيتو تغيير بدي؟   نمی‌خوای بزرگ‌تر بشي؟ وسيع‌تر بشي؟ عميق‌تر بشي؟

همين حالا وقتشه...

همه خوبی‌های عالم دارن صدات می زنن. همه پاکی‌ها و نيروهای مثبت منتظرن با يه اجازه کوچيک تو، به طرفت سرازير بشن.

اين دعوتای خوب خوب رو رد نکن

پاشو... پاشو

فکر می‌کنی اونايی که موفق شدن از کجا شروع کردن؟

از همون به ظاهر کم اهميت‌ها، از همون سنگ‌ريزه‌ها... حالا با اقتدار نشسته‌اند و به قله‌ای که فتح کرده‌اند تماشا می‌کنن...با غرور...با آرامش... با اعتماد به نفس...

بلند شو... تو محبوب‌ترين مخلوق اون مهربون‌ترينی...

خودتو دست کم نگير... کم کسی دوست نداره... خودش گفته از تو حرکت ، از من برکت

پاشو...يا علی...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٤

می‌فرمايد: تو مرا بخوان، اجابت کردنت با من

و ما هنوز مردديم که آيا بخواهيم؟

با خودمون فکر می‌کنيم، او که حرف‌های ما را گوش نمی‌دهد.

او که محل به ما نمی‌گذارد.

او که هر وقت ازش چيزی خواسته‌ايم، به خواسته خاص ما توجهی نکرده، و آن‌چه خودش خواسته را سرمان آورده

پس چه فايده؟

اما او لبخند می‌زند و باز می‌گويد از من بخواه... من حتی صدای خواستنت را هم دوست دارم

و ما باز نااميديم...

اما يادمان هم نرفته هرآنچه او می‌دهد بی‌عيب و نقص است. شايد نه در زمانی که ما فکر می‌کنيم، اما هر آنچه او می‌دهد، در بهترين زمان و در بهترين حالت است

و ما فقط بايد سعی کنيم اين را بفهميم

نه با عقلمون، با دلمون ...

دل می‌دونه چطور بايد راضی باشه، توکل کنه و آروم بشه...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٤

برای شروع جديد...

برای يک تغيير کوچک يا بزرگ ...

يه قلم و کاغذ، يه فنجون چای يا قهوه، يه فضای ساکت و آروم برا خودش و نهايتا يه ذهن باز و شجاع که قرار باشه باهاش روراست باشه...

اول از آنچه که الان هست می‌نويسد

بعد آنچه که می‌خواست باشد

و آن‌چه که اکنون می‌خواهد... (ياد گرفته که آرزوها، آب راکد نيستند... می‌توانند با مرور زمان و زياد شدن تجربه‌ها، عوض شوند)

مزه مزه کردن طعم خوش نوشيدنی... دوباره دست به قلم می‌شود...

حالا می‌رود سراغ تازه‌هايی که بايد برای رسيدن به اين آرزوهای جديد و منتظر، در خودش ايجاد کند، برود ياد بگيرد، بخرد، شرکت کند، يا هر کار ديگر...

و بعد يه برنامه زمانی برای متعهد کردن خودش. آخر می‌داند اينجوری وقتی به چيزی تو مدت زمان معينش می‌رسد، خيلی لذتبخش است.

يه مز مزه ديگه از نوشيدنی. چه بوی خوبی می‌دهد... تو بخار متصاعد از فنجون، آروم می‌دمد و گرمای صميمی آن را بر پلک‌هايش حس می‌کند...

حالا يواشکی می‌رود و از لای کتاب‌های قفسه کتابخانه‌اش، يه پوشه در می‌آورد. بازش می‌کند... عکس‌هايی که تو اين چند وقته از جاهای مختلف جمع کرده بوده... تجسم آرزوهاش ... چيزی که وقتی نگاهشون می‌کنه، بيشتر می‌تونه به خودش بقبولونه که می‌شه به اينا هم رسيد...

همه رو می‌چسبونه زير ليست آرزوهاش. هرکدوم در کنار آرزوی مرتبط با خودش

آخرين صفحه رو هم می ذاره برای يه عکس زيبا از يه منبع نور عظيم. نوری که با ديدنش هم دل آدم روشن می‌شه و هم يه حس آرامش (که معلوم نيست از کجا می‌آد) بهش می‌ده.

زير اون می‌نويسه:

خدا جونم، دوست خوبم... به من قدرت بده، عمق بده و خودت رو...

نوشيدنيشو تا ته سر می‌کشه و مصمم و با اراده و آرام از اتاق بيرون می‌آد

او ديگه اون آدم يک ساعت قبل نيست

او می‌داند که می‌خواهد و می‌تواند خود را تغيير دهد

برای بهتر شدن... 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤

می‌دونين يکی از نعمت‌هايی که خدای بزرگ به ما آدما داده، توانايی دوباره شروع کردنه؟ حتما هم لازم نيست که ما يه شکست بزرگ خورده باشيم و بخواهيم که از نو شروع کنيم. گاهی تو همون روندی که زندگيمون داره پيش می‌ره، يه زمانايی احساس می‌کنيم که به مرز روزمرگی رسيده‌ايم. این موقعا به دلمون هم که رجوع کنيم، می‌بينيم بدش نمی‌آد يه آب و هوايی تازه کنه. بره سراغ يه کار جديد، يه فعاليت نو، يه مطالعه در مورد چيزايی که دلش می‌خواد ولی فرصتشو نداشته تا بحال، تزريق يه سرگرمی جديد تو زندگی مثل جمع آوری يه کلکسيون (از سکه و تمبر و کتاب گرفته تا عکس‌های مورد علاقه اينترنتی)، شروع يه فعاليت ورزشی برای حال آوردن روح و جسم، يه قرار و مدار درونی با خودمون (مثلا دوست‌تر شدن با خدا، دوباره ديدن نعمت‌ها، لذت بردن از نفس کشيدن، ماچ کردن خودمون هر روز صبح ) و هزار هزار هزار کار و فعاليت و قرار ديگه.

خدا به ما فرصت داده تو زندگی بهترين باشيم. حداقل تو حد و اندازه های خودمون.

بيايين همين الان با هم شروع کنيم.خب، قرار شد شما چيکار بکنين؟

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC