یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤

نگاه نخست

هيچ چيز با گذشت زمان آسان تر نمی شود
ما خسته تر می شويم
و تنهاتر
و پذيرش چيزها آسان تر می شوند ...

 

نگاه دوم

گذشت زمان مرهم خيلی از دردها و دلتنگی‌هاست

تجربه ما زيادتر می‌شود

و شناخت و درک و عمق ما بيشتر

به همين خاطر در زندگی صبورتر می‌شويم ...

 

شما کدام نگاه را قبول داريد؟ هان؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٤

گاهی اوقات گريه‌ هم چيز خوبيه. هم آرومت می‌کنه، هم سبک می‌شی و هم خيس ميشی. اون وقت ديگه می‌تونی خم بشی.... ولی نمی‌شکنی

از همه مهم‌تر بهت يادآوری می‌کنه که تو انساني. با محدوديت‌های خاص خودت. اون‌وقت متناسب با توانايی‌هات از خودت انتظار خواهی داشت. و بعد همون وقته که با خودت و خدات روراست می‌شی...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٤

"When it is dark enough, you can see the stars."

 Charles Beard

 

برای همين هميشه می‌گم نبايد هيچ‌وقت نااميد شد. اغلب اتفاقات قشنگ تو زندگی ما درست زمانی رخ داده که همه‌چيز سياه به نظر می‌رسيده و ما احساس می‌کرديم که به آخرش رسيده‌ايم. هميشه آرامش‌ها بعد از يه دوران سخت و سنگين بوده و هميشه وقتی چشامونو تو تاريکی بستيم و ازش نترسيديم، تونستيم حتی تو همون تاريکی هم همه چيز رو درست تشخيص بديم و به موانع نخوريم

گاهی فقط يه ذره صبر بيشتر از اون صبری که کرده‌ايم لازمه، فقط يه ذره کوچولوی ديگه...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٤ مهر ۱۳۸٤

يكی بود يكی نبود. مردی بود كه زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه می‌گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت می‌رفت.

در آن زمان بهشت هنوز کنترل كيفيت نشده بود!استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه می داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت‌نامه يا كارت شناسايی نمی‌خواهد. هركس به آنجا برسد می‌تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه‌ پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده‌ايد، آمده و كار و زندگی ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهای ديگران گوش می‌دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان می‌ رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می‌‌كنند...هم را در آغوش می‌كشند و می‌بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

 

وقتي او قصه‌اش را تمام كرد با مهربانی به من نگريست و گفت:

 

با چنان عشقي زندگي كن كه حتی اگر بر حسب تصادف به دوزخ افتادی... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

                                                                                        

                                                                                      پائولو کوئلیو

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC