یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤

بعد از حدود دوهفته به خودم وقت داده‌ام تا در اينجا مطلبی را بنويسم. اما ...

دارم تایپ می‌کنم و همزمان اسپيکر کامپيوترم دارد موسيقی را پخش می‌کند که چون فرصت نداشته‌ام آن ‌را در فرصت بهتری گوش کنم، به نظرم رسيده که اين بهترين زمان برای اين کار است. ديگه هم توجه نمی‌کنم که ۵ برابر بايد بيشتر زور بزنم تا حواسم جمع شود و تمرکز بدست بيارم!

ليوان چايی را که همکارم برايم ريخته، با دست چپم به دهانم نزديک می‌کنم و همان‌وقت که دارم خطوطی که تايپ کرده‌ام را می‌خوانم آنرا هم هورت می‌کشم. دقيقا همين کلمه: هورت! چون بهترين توصيف برای نوشيدن چيزی است که حواست به هيچ جای آن نيست.

باز هم که اين چايی ولرم شد...

چند تا گل ياس انداخته بودم تو قندون روی ميزم تا قندهام بوی ياس بدن. ولی دريغ از يک‌بار بوييدن قندها و سپس خوردن چای...

چند تا پنجره مربوط به ايميل و سايت مراکز مطالعاتی و اخبار بی‌بی‌سی و ... زير اين صفحه ‌ای که دارم توش تايپ می‌کنم باز کرده‌ام و تا يه لحظه می‌خوام برگردم ببينم چی نوشته‌ام، زود يکی از اونا رو که منتظر دانلودش بودم باز می‌کنم و به مطلب يا عکساش يه نگاه سرسری می‌اندازم و همزمان فکر می‌کنم اونو برای چه کسانی فورواد کنم و ... بعد باز شروع می‌کنم به فکر کردن که چه چيزی می‌خواستم بنويسم...

يه قلپ ديگه چای.

با دست راستم تلفن را بر می‌دارم و يکی از پروژه‌ها را از يکی از کارکنان پيگيری می‌کنم. گوشم با اونه و چشمم به صفحه مانيتور و دست چپم داره قفل در کشويم را باز می‌کنه تا شناسنامه‌ام را برای گرفتن اس.ام.اس بيرون بياره. بايد شناسنامه رو بذارم رو ميزم تا هی بهم يادآوری کنه که دو روزه می‌خوام برم سراغ اين کار و هی يادم می‌ره...

قلپ آخر چای...

.................

................

شما هم با اين مشکل آشنا هستين، نه؟

فکر کنم زير صفحه شما هم چند تا وبلاگ باز شده منتظرند، نه؟ و خيلی چيزای ديگه تو ذهنتون داره می‌چرخه وقتی اين متن رو دارين می‌خونين و شايد هم يه لبخند مختصر تلخی رو لباتونه، نه؟

با خودمون روراست باشيم، بگين ببينم چيکار کنيم تا يه کم هم از زندگی روزمره‌امان لذت ببريم، هان؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٤

روبروی دفتر کار من يه آسايشگاه سالمندانه. مخصوص خانم‌های مسن و معلول. بعضی روزا آدمايی که احتمالا بچه‌های اون خانم‌ها هستند با ماشين‌های مدل بالا می‌آيند و بهشون سر می‌زنن. نمی‌خوام مثل برنامه‌‌های تلويزيونی از اين آدما بد بگم. مطمئنا اونا همشون از بچگی قصد نداشته‌اند ماماناشونو بذارن خانه سالمندان. مطمئنم درصد کمی‌شون حال و حوصله نگهداری از اونارو نداشته‌اند و به همين خاطر آوردنشون اينجا. من فکر می‌کنم خيلی‌هاشون هم هستند که واقعا امکان پرستاری رو ندارن. يا فرضا همسرشون قبول نمی‌کنه که از مادر بيمار شوهرش (يا بالعکس) مراقبت کنه يا فرضا فکر می‌کنن جايی که ۲۴ ساعت پرستار بالا سر مريضشون هست، جای بهتری از خونه‌ای هست که اگه فرضا مادرشون شبونه مشکلی براش پيش اومد، اونا ندونن چکار بايد بکنن. خواستم يه کمی خودمو بذارم جای آدمايی که کمتر کسی کار اونا رو تاييد می‌کنه. من موضعگيری خاصی در اين مورد ندارم.

اما چيزی که می‌خوام بگم در مورد يه خانومی هست که عصرها می‌آد توی بالکن اونجا قدم می‌زنه و من می‌تونم گاهی ايشون رو ببينم. پيرزنی تکيده که آنقدر بی‌روح پياده‌روی می‌کنه که من گاهی می‌شينم فکر می‌کنم چقدر اميد و انرژی لازمه که اين آدمو به زندگی برگردونه؟ يا چه کاری باعث می‌شه که ايشون اندکی و فقط اندکی بخنده؟ می‌دونم محيط آسايشگاه و صبح تا شب زندگی کردن تو جايی که هيچ نشانه‌ای از شادی در اون نيست، خود به خود آدمو افسرده می‌کنه. خوب هم می‌دونم وقتی شما يه معلوليتی داشته باشی کنار اومدن با اون خيلی سخته. ولی يه جورايی حس می‌کنم دليل غم تو چهره ايشون اين چيزا نيست. يه جور غم ناشی از مورد بی‌مهری قرار گرفتن يا يه چيزايی تو مايه بی‌معرفتی. من اينو بيشتر حس می‌کنم.

حالا يه‌کمی از خودمون. بيشتر ماها کم و بيش دور و برمون يه عالمه نعمت بزرگ داريم که اغلبشون بخاطر اين‌که به داشتنشون عادت کرده‌ايم برامون عادی شده‌اند. از مامان و مامان بزرگ و بابا و خاله و عمه بزرگه و پدربزرگ و دايی کوچيکه و خواهر زاده و ... بگيريد تا دوستای صميمی و غير صميميمون و حتی اشيايی که هر روز باهاشون سر و کله می‌زنيم. هرچند ارزش هر کدوم از اينايی که گفتم با ديگری متفاوته اما يادمون باشه از دست دادن يه چيز يا يه فرد عزيز خيلی درد داره. هممون اينو درک کرده‌ايم. با تموم گوشت و پوستمون. هرچند می‌گن خدا به اندازه هر مصيبتی صبر مناسب با اون رو هم به بنده‌اش می‌ده و اگه بنده‌اش بيش از اون عجز و لابه کنه، يعنی راضی نبودن به رضای خدا. خب، قبول. ولی يادمون باشه بيشتر دلسوزی‌ها مال وقتيه که ما بخاطر کله‌شقی يا قلدربازی يا لجبازی يا هرچيز ديگه‌اي، دلی رو از خودمون رنجونده‌ايم که حالا ديگه فرصت جبرانشو نداريم.

همه اين حرفا رو زدم برا اين. قدر همه‌کس و همه‌چيز رو بدونيم. تا دير نشده...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

گاهی اوقات آدم احتياج به يه زنگ تفريح داره. زنگ تفريحی بی‌هوا! يعنی يه جايی به خودت استراحت بدی که از قبل برنامه‌ريزيش نکرده‌ای. خصوصا وقتی خيلی خسته‌ای. جسمی يا روحی. برای هر دوتاش هم راه‌های زيادی هست. فقط همت می‌خواد و يه کمی دوست داشتن خود. فقط يه کم.

چند وقت بود من همين حس رو داشتم و به همين خاطر نمی‌نوشتم. تغييرات بيش از حد سريع محيط اطراف گاهی خيلی خسته‌ات می‌کنه و تو يا من نياز داريم به يه کم استراحت. خدا رو هم خوش می‌آد.

خودمونو باز هم و باز هم تحويل بگيريم...

 

پيوست: يه وبلاگ خوب خصوصا برای دانلود کردن آهنگ های خوبی که می‌شه گشت توش و برا دل خودمون و طبق سليقه و روحياتمون انتخاب کرد و شنيد

http://divooneh.com

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC