یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٤

امروز به يه مطلب جالب راجع به اون دوتا شخصيت دوست‌داشتنی کارتونی يعنی پت و مت تو يکی از روزنامه‌ها برخوردم. عنوان مطلب اين بود: پخمه‌های خوشبخت. نويسنده بعد از توضيحی کوتاه راجع به اين برنامه و سازندگان آن، بحثی فلسفی! را در خصوص پت و مت وارد کرده بود. يه جای اون نوشته به دل من چسبيد. خيلی هم. يه کم حوصله دارين تا تهشو بخونين؟ ممنون.

... اتفاق ها و وقايعى كه پت و مت به وجود مى آورند هرچند كميك و خنده دار به نظر مى رسند، اما بخش زيبا و جنبه لذتبخش مجموعه بيش از آنى كه به وقايع و رخدادهاى آن مربوط باشد به نوع برخورد بى تفاوت و راحت پت و مت با آن وقايع مرتبط مى شود. به گونه اى كه بيننده تصور مى كند اين دو هرگز از چيزى نمى هراسند و از هيچ اتفاقى ناراحت نمى شوند. آنها به خود اجازه مى دهند در جلوى چشم ميليون ها نفر همه چيز را همانطور كه مى فهمند و درك مى كنند تجربه كنند و براى رسيدن به هدف شان از امتحان هيچ روشى و حركتى ناراحت نمى شوند. گويى كه در زندگى آنها چيزى براى از دست دادن وجود ندارد و با باورى به نام فقر كاملاً بيگانه اند. نه نگران آبرو و شخصيت خود هستند و نه از ويران شدن وسايل خود بيم دارند.
آنها عاقل و متفكرند، محيط خود را به خوبى درك مى كنند و اشيا برايشان كاملاً شناخته شده هستند ولى انگار كه با همه چيز براى اولين بار است كه برخورد مى كنند، يعنى درست مانند كودكان با اين تفاوت كه كودكان بيش از آن كه به جنبه هاى عقلانى خود متكى باشند به جنبه هاى احساسى خود اتكا مى كنند. اما پت و مت كودك نيستند. آنها كاملاً عاقلانه به محيط خود مى نگرند اما با محيط پيرامون خود كاملاً سازگار نشده اند، انگار كه در جاى ديگرى رشد كرده اند و اتفاقى به اينجا رسيده اند. همه چيز را مى دانند ولى با قواعد بيگانه اند.
پت و مت «بودن» را احساس مى كنند، تجربه مى كنند، شكست مى خورند و بعد از هر شكست راه ديگرى را انتخاب مى كنند بى آن كه حتى براى لحظه اى در ماتم شكست فرو روند. چيزى كه براى انسان مشوش و مضطرب بسيار خسته كننده و اعصاب خردكن است، چون او ناتوان تر و كم تحمل تر از آن است كه بتواند اينگونه راحت و بى تفاوت با مشكلات زندگى روبه رو شود و مجدداً آغاز كند. انسان عجول امروزى آنچنان بى طاقت است كه گويى از جريانى عقب مانده و بايد سريعاً خود را در كوتاه ترين زمان ممكن به نقطه اى گنگ و نامعلوم برساند. در حالى كه در دنياى پت و مت حتى نگرانى از دست رفتن زمان هم وجود ندارد. انگار كه هميشه خواهند بود و جايى براى رسيدن نيز ذهن آنها را درگير نمى كند. همه چيز همان است كه هست، بودن ادامه دارد با تجربه هاى مختلف و متنوعش به همين سادگى!
بيشترين لذتى كه از تماشاى اين مجموعه مى بريم بى آن كه حتى متوجه آن باشيم، به تماشا نشستن رفتارها و چگونگى زيستن دو انسان بى تكلف و بى دلهره است. انگار كه آدمى بخش گمشده اى از خودش را در قالب اين دو عروسك پيدا مى كند. بخشى از آدمى كه ترس را نمى شناسد و فقط مشغول تجربه كردن است و از اين سرگرمى و رفتن مداوم راه هاى گوناگون خسته نمى شود، حتى اگر به قيمت تخريب آنچه دارد منجر شود. گويى باور مى كند كه مانند يك فيلم انيميشن با يك برش و پرش ناگهانى مى شود از تمام حادثه هاى تلخ گذشت.
آنها بسيار خوشبخت به نظر مى رسند. هرچند كه نمى توان براى خوشبختى به تعريف مشخص و دقيقى رسيد، ولى اگر بخواهيم شاخصه هايى هرچند كلى و ساده براى آن بيابيم، آرامش يكى از اساسى ترين و الزامى ترين آنها است. احساسى كه بدون آن نمى توان به لذتى واقعى رسيد و اولين نشانه و علامت حضور آن به پايان رسيدن بسيارى از جدال ها و رقابت هاى آشكار و پنهانى است كه براى اثبات برتر بودن خود وارد آنها شده ايم. حالتى كه در پت و مت به خوبى احساس مى شود.مطمئناً آدمى در صورت پايان دادن به مسابقه و جدالى كه با همنوع خود آغاز كرده، زندگى را به گونه ديگرى تجربه مى كند، به نحوى كه در آن ديگر نيازى به حفظ حالت آماده باش در خود نمى بيند و لزومى ندارد به طور دائم در برابر همه چيز و همه كس رفتار خودش را زير نظر داشته باشد تا مبادا عقب بماند يا آسيبى ببيند و به نظر مى رسد كنار گذاشتن همين حالت كنترل دائمى است كه انسان را آنچنان دگرگون مى كند و ارزش ها را تا آنجا تغيير مى دهد كه بسيارى از حالات و رفتار آدمى ابله گونه به نظر مى رسد.

 

چطور بود؟ قبول دارين؟ بريم يه کم با خودمون خلوت کنيم و فکر کنيم. ضمنا يه ليوان چايی يا آب‌ميوه و زمزمه کردن موزيک باحال سريال پت و مت هم فراموش نشه!!


 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٤

داشتم نگاهی به مطالبی که سال‌های قبل می‌نوشتم، می‌انداختم. چشمم به يه مطلب افتاد که سال ۷۶ يا ۷۷ برای نشريه روز هفتم که اون موقع‌ها توسط همشهری منتشر می‌شد، فرستاده بودم و اونا هم اونو چاپ کرده بودن. هنوز يادم نميره چه حالی می‌داد وقتی مجله رو باز می‌کردم و می‌ديدم مطلب من هم توش هست. يه چيزی حدود ۲۰ تا از مطلب‌هامو روز هفتم و ايران جوان چاپ کرد. خوب بود. خيلی خوب...

به هرحال يکی از اونا رو برای اين‌جا انتخاب کردم. اسمش بود ۲۱ نکته برای زندگی موفق. حالا يکی نبود به ما بگه تو که خودت اون موقع بچه بودی، آخه چی از زندگی می‌دونستی؟! ولی خب بايد جوون‌ها رو باور کرد! مگه نه؟ اين‌هم يه نمونه‌اش!

اول: سعي کنيد تلويزيون ذهنتان را رنگي انتخاب کنيد، داشتن يک تلويزيون سياه و سفيد ذهن واقعا مصيبت است، چرا که در آن صورت شما تبديل به فردي منفي و بدبين که همه چيز را يا سفيد مي بيند يا سياه مي گرديد. اما تصاوير زيبا و جذاب يک تلويزيون رنگي، زندگي را نيز رنگين و دلنشين خواهد کرد.
دوم: در معادلات زندگي، هيچگاه از علامت منفي استفاده نکنيد. به خاطر داشته باشيد که تفکر منفي از آنچنان قدرتي برخوردار است که مي تواند با قرار گرفتن در پشت يک معادله بزرگ زندگي، همه علامتهاي مثبت آن را تغيير داده و مانند خود منفي سازد.
سوم: بلندگوي دهانتان را طوري تنظيم کنيد که توان داد و جيغ زدن را نداشته باشد، شايد بتوانيد با صرف اندکي زمان بلندگويي بسازيد که به صورتي خودکار، تنها اجازه خروج جملاتي زيبا، سعادت زا و اميد بخش را از خود بدهد.
چهارم: همه جا از رنگ سبز استفاده کنيد. آيا توجه کرده ايد که چرا انسان هيچ گاه از ديده مناظر فرحزاي طبيعت خسته نمي شود؟ رنگ سبز پيام آور آرامش، زنده دلي و زيبايي است. سعي کنيد قبل از هر گونه مصاحبه و يا برخوردي، قلم مويي به دست گيريد و محيط را سبز کنيد. خواهيد ديد که همه چيز لذت بخش تر خواهد بود.
پنجم: چاپگر دلتان را از نوعي انتخاب کنيد که تنها پيامهاي مثبت، دلنشين و اميدوار کننده را بپذيرد و چاپ کند.
ششم: هيچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستي، تعلل به خرج ندهيد، گاهي اوقات غرور بيجا سبب مي شود حتي همسران خوب نيز توجهي به گسستگي ريسمان بين خود ننمايند. مطمئن باشيد گره زدن، به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزديکي را بيشتر خواهد کرد.
هفتم: آنتهاي ذهنتان را به سوي ايستگاههايي تنظيم کنيد که شبانه روز، امواج مثبت و دلنشين پخش مي کنند. کاري کنيد که کارمندان ايستگاههاي منفی از شدت بيکاری اخراج شوند.
هشتم: مواظب موتور بدن خود باشيد. مطمئن باشيد که خاموش کردن آن پس از يک روز تلاش و کوشش، به عمر آن مي افزايد با استراحت دادن به آن، خطر روغن سوزي را کاهش دهيد.
نهم: هيچ گاه نگذاريد واقعه اي آنچنان شما را عصبانی کند که جوش بياوريد! تکرار چندين باره اين واقعه، موتور عمر شما را فرسوده خواهد کرد.
دهم: در روابط خود با ديگران مثل يک قالب يخ نباشيد. سردي و بيرحمي مهمترين عامل از بين برنده صميميت است. در عوض همچون يک بخاري در روزهاي سرد زمستان، گرمازا و آرامش بخش باشيد.
يازدهم: سعي کنيد قلبي استيل داشته باشيد. قلبي که در مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه هاي عاطفي، همچون چيني با اندك ضربه اي خرد شود ضمن آنكه درخشش اين قلب قوي و جاذب ديگر قلوب اطراف نيز خواهد بود.
دوازدهم: دلتان را تبديل به اقيانوسي آرام نماييد و نه يك مرداب ناچيز. فكر نمي كنيد حتي تصور اقيانوس هم احساسي از عظمت و پهناوري را در دل ايجاد مي كند؟ آنهايي كه دلشان مرداب است، با كوچكترين حادثه اي به تلاطم مي افتند، ولي آنهايی كه دلی همچون اقيانوس دارند، شديدترين گردابها و جريانهاي حوادث هم آرامششان را برهم نخواهد زد.
سيزدهم: ورودی بينايی و شنوايی خود را طوري تنظيم كنيد كه تنها اجازه ورود اخبار و اتفاقات مثبت، سازنده و سعادتمندانه را به محيط داخلي بدهد.
چهاردهم: نصب يك عدد شير اطمينان در كنار غدد اشكي چشمها نيز خالي از فايده نخواهد بود! گاهی اوقات، فشار حوادث آنچنان است كه سر ريز كردن اشكها، سودمندتر از نگهداري آنها می باشد.
پانزدهم: هر چند گاه يكبار اجازه بدهيد ابرهاي باران زا در فضاي ذهن و روح شما مستقر شوند. مطمئناً طراوت و شادابي باران آنها تا مدتها شما را نسبت به غم و غصه و دلمردگي، بيمه خواهد كرد.
شانزدهم: دائماً بر روي قطعه طلای وجودتان كار كنيد. ارزش يك فلز بر حسب ميزان كاري است كه بر روی آن انجام می گيرد. هيچگاه قيمت يك كيلو آهن تبديل شده به سوزن و يك كيلو آهن تبديل شده به چرخ دنده هاي ريز ساعت با هم برابر نخواهد بود.
هفدهم: تجربه هاي تلخ و شيرين زندگي را درسهای فهميدني بدانيد و نه فقط حفظ كردنی. چرا كه مطالب حفظ شده پس از مدتی از خاطر پاك می شوند.
هيجدهم: نگذاريد چراغ علم و دانايی تان نسبت به يك موضوعي كه به آن علاقه مند هستيد، در حد يك فانوس بماند. از پروژكتورهای قوي و نيرومند باز آموزی استفاده كنيد و مشتاقانه منتظر ثمرات نيكوی آن در زندگی روزمره خود باشيد. ضمناً پس از مدتي باز آموزی، نگاهی نيز به درجه اعتماد به نفس خود بيندازيد. مطمئنا از افزايش آن به وجد خواهيد آمد.
نوزدهم: صبح ها كه از خواب بيدار مي شويد، دستگاه عيب سنج و ايراد گير وجودتان را با دست خود از كار بيندازيد. مطمئن باشيد خورشيد درخشانتر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربانتر و حتي كسب و كار نيز با بركت ترخواهد بود.
بيستم: هر چند وقت يكبار با پناه بردن به دامان طبيعت، پرنده هاي دل و احساستان را رها كنيد. نگذاريد آنان با درگير شدن ما در روزمرگي زندگی، پرواز را فراموش كنند. گاهی اوقات، اين خود ماييم كه با بي توجهی به كبوترهاي احساسمان، بال آنها را مي شكنيم. نيايد روزی كه گشودن در قفس برايشان ديگر مهم نباشد.
بيست و يكم: ... و سرانجام بياييد تلاش كنيم تا با استفاده از پاك كننده هايي همچون دعا، نيايش و انجام اعمال نيك، هر چند گاه يكبار، زنگار از صفحه دلمان بزداييم و آن را براي انعكاس رحمت الهی آماده تر سازيم.

يه کوچک مرد اميدوار!!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٤

آيا تابحال برايتان پيش آمده که روزی را با انرژی آغاز کنين و بعد وسط روز ببينين که دلگير و بی‌حوصله شده‌ايد؟ فکر می‌کنم آره! برای خيلی از ماها اين موضوع اتفاق افتاده. اصلا هم حس خوبی نيست. صبح پا می‌شی با يه عالمه فکر مثبت و خوب، بعد يه دفعه ساعت ۱۱ صبح می‌بينی دلت می‌خوای بشينی گريه کنی!

خيلی مسائل تو ايجاد اين حس برای ماها دخيل هستن. فرضا گير کردن تو يه ترافيک درست و حسابي، اين‌که يه دفعه يادمون بيفته فرضا کليد جايی يا مثلا کيف پولمون رو خونه جا گذاشته‌ايم، اين‌که صبح با انرژی و روی خوش با بقيه همکارانتون سلام و عليک کنی و نفهمی که چرا يکی از اونا با غيظ يا بی‌محلی جوابتو می‌ده! يا مثلا رييست صبح اول صبح زنگ بزنه و تو رو بخاطر يه کاری توبيخ کنه (حالا چه به حق يا ناحق)، يا اين‌که با يه آشنا يا دوست حرف بزنی و اون باعث بشه تا يه حس احساس گناه اساسی در تو بيدار بشه يا...

متاسفانه اين فهرست رو خيلی می‌شه طولانيش کرد. اما آيا راهی وجود داره که بتونيم سفت به اون حس مثبت اول صبحمون بچسبيم و نذاريم اين اتفاق‌ها اونو از ما بگيرن؟ من فکر می‌کنم اگه اين موضوع برای ماها اهميت داشته باشه، تابحال هرکدوممون يه راه شخصی برای غلبه بر اين نيروهای منفی پيدا کرده‌ايم. مثلا شايد خيلی از ماها سعی می‌کنيم از ديگرون دلگير نشيم، يا حداقل خيلی زود دلگير نشيم. گاهی دادن يک يا دو ساعت وقت به اون دوستی که اصلا نمی‌دونيم چرا با ما سرسنگينی می‌کنه خيلی کمک‌کننده است. شايد اون دلش از جای ديگه ناراحته و فقط خواسته با اين کار به ما نشون بده که امروز احتياج به کمی تسکين و همدردی داره! (روش‌های عالی ما آدما برای جلب توجه!) يا مثلا اون ترافيک سنگين می‌خواد به ما نشون بده که فقط ده دقيقه زودتر از خونه بيرون زدن، کلی می‌تونه انرژی ما رو ذخيره کنه.

من خودم گاهی که اين شکلی می شم، زود می شينم يکی دو دقيقه با خودم کلنجار می‌رم تا ببينم علت واقعی اين حس بد چيه. بعد اونا رو آروم تو يه صف می‌ذارمشون و دونه دونه بهشون رسيدگی می‌کنم. بعضی هاشون به محض اندکی توجه، دود می‌شن می‌رن هوا! بعضی‌هاشون هم نه. تا يه انرژی درست و حسابی تا آخر شب ازم نکشن، ول‌کن نيستن. ولی حداقلش خوبيش اينه که من حالا ديگه می‌دونم چرا ناراحت و مضطرب يا بی‌حوصله شده‌ام. و اين خيلی مهمه. خيلی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤

گاهی اوقات بدک نيست يه کمی هم خودمون رو تحويل بگيريم. همونی رو که وقتی موفقيت‌‌های ديگرون رو می بينه اونا رو تشويق می‌کنه، همونی که سعی می‌کنه منبع انرژی و اميد برای ديگرون باشه، همونی که سعی می‌کنه با وجود بی‌حوصله و کسل بودن، لبخند به لب بياره تا صبح اول صبح ديگرون رو خراب نکنه. همونی که باعث و بانی خيلی از موفقيت‌های ما شده. همون خودمون. خود خودمون.

می‌شه يه وقتايی خودمون رو به يه آب ميوه خنک و خوشمزه دعوت کنيم. دست خودمونو بگيريم و ببريم يه غذايی که دوست داريم بخوريم. با هم قرار بذاريم بريم کوه يا اگه وقتشو نداريم حداقل يه پياده‌روی آروم و با لذت و آگاهانه بريم و تو راه همه‌اش از خودمون تعريف کنيم و به ياد خوبی‌ها و نکات مثبتی که داريم به خودمون بارک‌الله بگيم.

من می‌گم تحويل گرفتن خود، خودخواهی و غرور نيست؛ شکر يواشکيه يه نعمت بزرگ است.

 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC