یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤

خدای شماها چه شکليه؟ از چه جنسيه؟ بهش می‌گين يا رحمان؟ يا می‌گين يا لطيف؟ يا آنقدر ازش می‌ترسيم که ته دلمون بهش می‌گيم يا قهار و يا جبار؟

حتما برای خيلی از ماها پيش اومده که تو لحظات خاصی خيلی خودمونی با خدا درد دل کرده‌ايم. ازش يه چيزايی رو خواسته‌ايم. مثلا خدا جونم فلانی رو خوبش کن، يا منو ببخش يا اين‌که يه کاری کن من تو فلان امتحان قبول بشم يا ... خيلی وقتا هم فقط باهاش حرف زده‌ايم. چيزی ازش نخواسته‌ايم. فکر کرده‌ايم اون که همه چيز ما رو می‌دونه پس نيازی به بيان اونا نيست. پس فقط باهاش حرف زده‌ايم و حال کرده‌ايم!

خيلی وقتا هيچ اتفاقی هم نيفتاده ها! ولی ما يهويی دلمون هوای خدا رو کرده و يه دفعه غفلتا شروع کرده‌ايم به رو بوسی با خدا! بنده خدا، خدا حتما حسابی جا خورده! البته اون هم همچين بدش نمی‌آدها! رد آخرش رو هم که بگيرين می‌بينين از اولش کار خودش بوده. شايد از بس که بهمون گفته من از رگ گردن به شماها نزديک‌ترم و ما محل نذاشته‌ايم، ديگه حوصله‌اش سر رفته و يه کاری کرده تا ما هم يه ذره بهش نيگا کنيم... جالب نيست؟ اين‌که خدا می‌اد و منت بنده‌هاشو می‌کشه! بابا ای‌ول!

يه بار سعی کردم خدا رو تو قالب يه آدمی تجسم کنم که خيلی دوسش دارم. يه آدم خيالی که شباهت‌هايی با يه فردی که خيلی بهش علاقه داشتم و خلاصه به نوعی تو زندگيم الگو بود داشت. تجربه جالبی بود. همه‌اش تصور می‌کردم که اون آدمه همه‌جا باهامه و با اين پيش‌فرض راجع به خيلی چيزا باهاش حرف می‌زدم! راحت راحت. اونم خيلی مهربون به حرفام گوش می‌داد، اشتباهاتم رو به رخم نمی‌کشيد، دوستم داشت، بهم افتخار می‌کرد و خلاصه کلی با همديگه حال می‌کرديم. الان که ياد اين تجربه خيالی‌ام افتادم، دلم برا خدا تنگ شد. اونم به همون اندازه که گاهی دلم برای خودم هم تنگ می‌شه! شايد امشب باز اون خدامو احضار کردم و باهاش شروع کردم به حرف زدن.

يادمون نره، عرفا می‌گفتن اگه آدما بدونن که خدا چقدر به اونا مشتاقه، از شدت خوشحالی و شعف، قالب تهی می‌کردن. حواسمون جمع هست؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

خيلی از ماها فکر می‌کنيم بخشش درجات و مراتبی داره. اونايی که دوسشون داريم رو خيلی زود می‌بخشيم. بعضی‌ها رو هيچ‌گاه نمی‌بخشيم چون هميشه تو خاطرمون نگه می‌داريم که اونا چه نامردی‌هايی در حق ما کرده‌اند! و بعضی‌ها رو هم به شکل مشروط می‌بخشيم (يعنی يه ذره می‌بخشيم بعد منتظر می‌شيم ببينيم اون‌ هم اخلاقشو درست می‌کنه يا نه! اگر تغييری نکرد، ما در مواجهه بعدی دو برابر دق و دليمون رو سرش خالی می‌کنيم)!!

می‌دونم که راجع به بخشش، حرف زدن و نوشتن خيلی راحت‌تر از عمل کردنه. به همين خاطر اصلا بنا ندارم چيز ديگه‌ای بنويسم. فقط دو تا جمله نقل می‌کنم که خوراک ذهنی خوبی برامون خواهد بود تا حداقل لحظاتی چند به فکر فرو بريم...

اميدوارم هممون با نگاهی مجدد به بخشش نگاه کنيم، حداقل بخاطر تاثير خيلی خوبی که اين احساس خدايی رو روح و روان و جسم خودمون داره.

ياد چهره‌هاتون بيفتين وقتی يه نفر رو از ته دل می‌بخشين. خواهين فهميد از چی حرف می‌زنم...

۱- خدایا سپاسگذارم که همه غفلت ما را به لحظه همت ما بخشیدی (راستی آیا زمانی خواهد آمد که بفهمیم چرا خدا ما را بیش از یکبار می‌بخشد؟)

۲- بخشندگی ٬ انتشار بوی خوش بنفشه بر ته کفشی است که لگدمالش کرده است .   (مارک تواين )

آخيش خدا جون ...

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

چند روزه که به دلايل مختلفی دارم روی موضوع نگرانی فکر می‌کنم. اين‌که تا چه اندازه آدم حق داره برای موضوعی نگران بشه. اين‌که معنای توکل و رضا حقيقتا چيه. اين‌که آدما چطور می‌تونن نسبت به خيلی از مسائل آرامش خودشون رو حفظ کنن. اين‌که اصلا آرامش يعنی چی و خيلی چيزای ديگه.

تو وبلاگ پسر مهربون چيزی رو می‌خوندم با اين مضمون که هيچ چيزی تو اين دنيا ارزش غصه خوردن رو نداره. از شيوه بيان اون داستانه خوشم اومد. ولی با خودم فکر کردم وقتی خدای نکرده ما يه عزيزی رو از دست می‌ديم هم آيا اين امکان وجود داره که خيلی آرام با موضوع کنار بياييم؟ يا فرضا اگه صبح بياييم و ببينيم که ماشينمون رو دزديده‌اند،باز هم می‌توان خيلی آرام با مساله برخورد کرد و فرضا توجهمون رو به هوای بهاری و صدای جيک جيک پرنده‌ها و ... پرت کنيم؟

البته من مطمئنم که بعضی از آدما يه جوری خودشون رو تربيت کرده‌اند که روبرو شدن با اين مسائل براشون خيلی مشکل نيست. البته منظورم مواجهه کاملا عقلانی با موضوع نيست ها. من با اين روش که فرضا بگيم خب بالاخره هر آدمی بايست روزی بميره و اين‌هم يکی از اونا! خيلی آرامش پيدا نمی‌کنم. من فکر می‌کنم آدمايی که اين‌گونه موضوعات را با يه حس و حال معنوی ترجمه می‌کنن، عميق تر با موضوع کنار ميان. ولی بحث من اينا نيست. من داشتم فکر می‌کردم اون چيزايی که ما رو در طول روز نگران می‌کنه، چند درصدشون مثل اتفاقات بالا واقعا تکان دهنده هستند؟

فکر کنم خيلی کم! ما در طول شبانه روز نگران صدها اتفاق و موضوع عجيب و غريب می‌شيم که شايد يه نصفه از اونا هم از ديد يه آدم مسلط به نفس، واقعا نگران کننده نباشن. منظور من دقيقا همين‌هاست. فعلا بذارين اون گنده‌ترهاش رو کنار بذاريم. همين نگرانی‌های کوچيک که اغلب ناشی از تفسير آينده به آن‌صورتی که می‌ترسيم اتفاق بيفته  هستند به اندازه کافی ما ها رو بيچاره کرده. به همين خاطر فکر می‌کنم هرکدوم از ما بايست و بايست يه فکری برای اين اخلاق بدمون بکنيم. اخلاقی که مولد استرس و استرسی که مولد صدها بيماری جسمانی و روحانی می‌شه.

خوشحال می‌شم اگه هر کدوم دوستای عزيزی که به اينجا سر می‌زنن، برام از روشی که با اون آرامش خودشون رو به دست می‌يارن بنويسن. شايد کمکی برا هر کدوم از ماها باشه.

موفق باشين و اميدوار و آرام...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٤

"The man who removes a mountain begins by carrying away small stones"

William Faulkner

و راز موفقيت در زندگی همين است... شروع از کم و آهسته و پيوسته رفتن.

اينجوری بهتر هم می‌تونيم با سختی‌های زندگی کنار بياييم.

راحت‌تر می‌تونيم تمرين "نيمه پر ليوان ديدن" رو انجام بديم

مهم‌تر از آن، اينجوری بيشتر ياد می‌گيريم طعم پيروزی‌ها با تمام احساسمون بچشيم.

و به خودمون و به خود بودنمون افتخار کنيم...

يادمون باشه ما لياقت خيلی چيزا رو داريم. فقط بايد به خودمون بقبولونيم که اين لياقت رو داريم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤

آموخته بوديم که باد با چراغ‌های خاموش کاری ندارد...

و او آمد تا به ما ياد دهد تا چراغمان را همواره فروزان نگاه‌ داريم

چراغی منور از نور النور

که ديگر طوفان هم يارای هماوردی آن را ندارد...

اول تولد پيامبر و امام صادق را تبريک می‌گويم. اميدوارم همه ماها بتوانيم راه درستی که مد نظر اين بندگان برگزيده خدا بوده را پيدا کرده، لمس نموده، درک کرده و بکار بنديم. آن‌هم با تمام وجود. نه سطحی و قشری. بلکه عميق و پويا.

دوم، امروز بعد از يک دوره طولانی گرفتاری‌های شغلی شديد، فرصتی پيش آمد تا چند ساعتی مال خودم باشم. البته نه کاملا ها! همچين يه ذره بگی نگی!. ولی خب به هرحال همينش هم نعمت بود. وقتی داشتم فکر می‌کردم که خب حالا چکار کنم، يه دفعه به ذهنم اومد که يه تيکه ورق بردارم و شروع کنم به نوشتن کارهای بسيار کوچکی که يکی دو ماه است برخی از اونا رو می‌خوام انجام بدم ولی نمی‌شه. می‌دونين! خيلی چيزای کوچيکی بودن، اما بعد از اين‌که دائما به تعويق می‌افتادن، يواش يواش يه هيبتی برا خودشون پيدا کرده بودند! مثلا بند ساعتم احتياج به تعويض داشت اما اين چند وقته نرسيدم اين کار رو بکنم. مشکلی نبود به ظاهر، اما در واقع يواش يواش اين امر به منبعی برای خوردن انرژی‌هايی از من تبديل شد. يعنی هر وقت صبح، ظهر يا شب ساعتم رو از دستم باز می‌کردم يا می بستم اين فکره زود می‌اومد جلو و اول صف می‌ايستاد و بهم با طعنه و اين اواخر با تمسخر يادآوری می‌کرد که هنوز نرفته‌ام تا بند ساعتمو درست کنم. يا چند روز قبل که يه هوای عجيب و غريب بارانی و تگرگی تو تهرون اومد، شيشه‌های ماشين من از داخل حسابی عرق کردند و من هم برای اين‌که تو اون بلبشو بتونم جلومو ببينم، همينطوری اونا رو با دستمال کاغذی يا هر چيز ديگری که به دستم می‌رسيد پاک می‌کردم و به رانندگی ادامه می‌دادم. فردا صبحش، ديدم اثراتی از رده‌های اون بخارها روی شيشه باقی مانده، هر کاری کردم ديگه با دست و دستمال پاک نشد. ظاهرا نياز به شيشه شور داشت. الان حدود يه هفته از آن روز می‌گذرد و من هر روز صبح که برای اومدن سر کار سوار ماشين می‌شم به اين موضوع فکر می‌کنم که چرا شيشه شور رو با خودم نياوردم تا يه دستی به شيشه ماشينم بکشم و همين داستان هم شب که می‌خوام برگردم خونه تکرار می‌شه...

می‌دونين، به نظر من مهم اون اثريه که اين‌طور کارای عقب مونده روی ذهن آدم می ذاره. اگر احساس کردين که انجام ندادن کاری باعث شده که مثل يه شيری که چکه می‌کنه، دائما و ريز ريز از شما انرژی کم بشه، زود دست بکار شين. من يه ورق برداشتم و دو ستونش کردم. تو يکی نوشتم کارها و تو ديگری نوشتم خريدها. بعد ذهنم رو آزاد گذاشتم تا هر چی دلش می‌خواد رو روی کاغذ بياره. همون رو کاغذ آوردنش آرامش دهنده بود. البته مواظب باشين. اين کار گول زننده هم هست! من بارها اين کارو کرده‌ام و وقتی به اين کاغذ هم توجه نکرده‌ام، خود نوشتن روی کاغذ هم تبديل شده به يه شير چکه کننده! به همين خاطر يه تاريخ معقول هم تو هرکدوم از اين ستون ها نوشتم تا خودم رو متعهد کنم برای انجام اونا.

فکر کنم باز يه بار ديگه لذت تيک زدن کنار کارايی که می‌خوام انجام بدمشون، انتظارمو می‌کشه!

اميدوارم شما از اين جور کارای عقب افتاده نداشته باشين. اگر هم دارين، چه لذتی بالاتر از تيک زدن؟

موفق باشيد و اميدوار

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC