یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٤

گاهی که تو زندگي، دلمون می‌گيره يا نياز به تصميم‌گيری داريم، می‌ريم دنبال يه مشاور. يکی که بهش اعتماد داريم و می‌تونيم حرفامون رو باهاش بزنيم. کسی که يا شنونده خوبی هست يا اين‌که راهنمای خوبيه. به هر حال داشتن يه همچين آدمی برای هر کدوم از ماها يه غنيمته. يه غنيمت با ارزش.

ولی يادمون نره، تو انتخاب اين آدم خيلی خيلی بايد دقت کنيم. هر کدوم از راهنمايی‌ها يا حتی عکس‌العمل‌های اون می‌تونه کلی مسير زندگی مارو تغيير بده. حتی گاهی اگه طرفمون آدم صالحی نباشه، ممکنه باعث بشه ما تا آخر عمرمون ديگه با هيچ کسی تو کارامون مشورت نکنيم و مجبور بشيم بار خيلی از چيزا رو خودمون به تنهايی تحمل کنيم.

گاهی به شوخی می‌گن: مشاور اونيه که ساعت رو از شما می‌گيره بعد بهتون می‌گه که ساعت چنده!

اما يه مشاور خوب...يه دوست خيلی خيلی صميمی که خيلی باهاش راحتيم... شايد هم برا خيلی‌ها يه خدای خوب و مهربون و صبور و جوون! که ما جوونا رو درک می‌کنه و از هر دری می‌شه باهاش صحبت کرد و او فقط به حرفامون گوش می‌ده و لبخند می‌زنه و سرشو به تاييد اين‌که می‌فهمه ما چی ميگيم، تکون می‌ده...

کاش می‌شد حضور اين مشاور رايگان و مهربون رو کنارمون حس کنيم

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤

در ادامه پست قبلی و برای دوستانی که اطلاعات بيشتری می‌خواستن:

يه کتاب عالی (اما مال اونور آب!) تو اين لينک معرفی شده. البته يه مطالبی رو می‌شه از توضيحات سايت آمازون که زيرش داده شده، پيدا کرد.

http://www.amazon.com/gp/product/0471344133/104-3128277-1366366?v=glance&n=283155

يه لينک هم به بخش مديريت بر خود سايت بخوان دات کام (تو فهرست کتاب‌های سمت راست صفحه، تو بخش مديريت دنبال مديريت بر خود بگردين).

برا اونايی که وقت ندارن به کتابفروشی سر بزنن، اين سايت بهترين انتخاب است. کلی می‌تونين توش گردش کنين و برا خودتون سفارش کتاب بدين. هزينه‌اش هم فقط يه پيک موتوری است که اونم از پيک‌های ديگه ارزون‌تره.

http://bekhan.com/index.php?target=first

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤

خيلی اوقات ماها خيلی چيزا بلديم. کلی کتاب خونده‌ايم و کلی هم (مثل من!) فکر می‌کنيم آدم مثبت‌انديشی هستيم. اما برای خود من بارها پيش اومده که تو يه موقعيت خاص، کاری کرده‌ام يا حرفی زده‌ام که وقتی بعدش بهش فکر کرده‌ام، پيش خودم گفته‌ام که واکنش خيلی بهتری می‌تونستم به اون نشون بدم. بعدش مجبور شده‌ام کلی تلاش کنم تا اثر منفی اون کارو از بين ببرم.

جديدنا به يه بحثی برخورده‌ام به نام AQ. يه چيزی تو مايه‌های IQ خودمون. منتها اولی درباره قدرت تسلط افراد بر موقعيت‌ها و کسب مهارت موفق شدن در موقعيت‌های مختلف است. چيزی که کشف شده اينه که اون اولی هيچ ربطه به IQ افراد نداره و می‌تونه توسط خيلی از آدما با تمرين حاصل بشه.

شايد بد نباشه از اين زاويه هم به خودمون يه نگاهی بيندازيم.

ضمنا يه چيز بی‌ربط... برف می‌آيد. چقدر سپيدی و آرامش با هم جورند. برای همه آرامش می‌خواهم. ای خدا

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤

بدين وسيله استعفاى خودم را از بالغ بودن اعلام مى كنم! من تصميم گرفته ام مانند كودكى ۶ ساله زندگى كنم... مى خواهم به دورانى بازگردم كه زندگى ساده بود، دورانى كه همه آنچه از دنيا مى شناختم رنگ ها، تخته سياه و لالايى شبانه بودند، و من چيزى را كه نمى دانستم، نمى دانستم، و نگرانى هم نداشتم... من نمى خواهم زندگى ام از هنگ كامپيوتر، كوه مدارك و خبرهاى تاثر انگيز تشكيل شده باشد. مى خواهم به نيروى يك لبخند، يك آغوش، يك حرف زيبا ايمان بياورم... مى خواهم دوباره ۶ ساله باشم...

نمی‌دونم شما هم مثل من گاهی دلتون خواسته برگردين به دورانی که کمتر مسئوليت داشتين؟ کمتر فکر فردا و روز مبادا رو داشتين؟ در لحظه شاد بودين و در لحظه غمگين؟ جايزه‌ای کوچيک براتون رويايی بود که به ذوقش می‌خوابيدين؟ از خوردن يه بستنی قيفی به معنای واقعی کلمه حال! می‌کردين؟ و ..

امروز يه مطلبی تو روزنامه شرق خوندم که حسابی زد تو برجکم!! ولی قشنگ بود و آموزنده. لينکش رو براتون می‌ذارم تا اگه حوصله داشتين يه ۵ دقيقه‌ای وقت بذارين بخونينش. برا هممون خوبه.

http://www.sharghnewspaper.com/841018/html/ppez.htm

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤

فکر کنين دارين يه روز از يه خيابون رد می‌شين، می‌بينين پارکومتر مقابل يه ماشين صفر شده (يعنی پولی که راننده تو اون ريختهَ زمانش به پايان رسيده).

می‌دونين چه کيفی داره اگه دست بکنين تو جيبتون و چند تا سکه براش بندازين تا پليس اونو جريمه نکنه!

راه‌های مهربون بودن با ديگرون و خصوصا خودمون خيلی هم سخت نيست...گاهی بامزه هم هست.

Downtown, Los Angeles, USA | 2001

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٤

می‌گن نيکوس کازانتزاکيس (خالق اثر زيبای زوربای يونانی) گفته بزرگترين اشتباهی که در زندگيم انجام دادم کاری بود که در نوجوانی با يک پروانه کردم. يه پيله رو که پروانه‌اش داشت ازش بيرون می‌اومد تو دستم گرفتم و سعی کردم تا در بيرون آمدن از اون، به پرونه کمک کنم. پروانه بيرون آمد اما بعد از چند دقيقه مرد. نمی‌دانستم که اين دخالت من، يک روند طبيعی را به هم می‌زند. کازاننتزاکيس می‌گويد هيچ‌گاه در تمام عمرش به اين اندازه احساس پشيمانی نکرده است.

خدای مهربون، کمکمون کن تا بفهميم کجاها نياز به تلاش بيشتر داريم و کجاها تلاشمان بايد به شکل صبر و نگاه منتظر باشد.

خدايا به من بفهمون معنايی که تو از توکل تو ذهنت بوده، چيه. خيلی برام سخته درک حد و حدودش. 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٤

تو دل همه ماها يه جايی هست که خيلی رقيقه. با خيلی چيزای ساده و جزئی به درد می‌آد. خوش بحال اونايی که اين رقت رو تا حدی که تونسته‌اند زنده نگهداشته‌اند...

تو يه سکانس از فيلم I am Sam هنرپيشه نقش اول (شان پن) که يک عقب‌مانده ذهنی‌است، وقتی داره يه تخم مرغ رو می‌شکنه، بهش می‌گه ببخشيد آقای تخم مرغ.

Sean Penn and Dakota Fanning in New Line's I Am Sam

 

يادمون هست آخرين باری رو که سعی کرديم مثل طبيعتمون و ذاتمون، با همه چيزای اين دنيا مهربون باشيم؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٧ دی ۱۳۸٤

بزرگترين جنگ‌های زندگي، همه‌روزه در فضای خاموش روح ما اتفاق می افتند

گاهی اوقات صبح اول وقت که چشامونو باز می‌کنيم يه دفعه تو ذهنمون شروع می‌کنيم به دعوا کردن با فلاني، قضاوت کردن در مورد فلاني، بی‌محلی به فلانی يا ...

اين کار رو در طی روز هم انجام می‌ديم... تا وقتی که باز تو رختخواب چشامونو هم بذاريم. (شايد بعضی‌ها تو خواب هم باز شروع می‌کنن به دعوا با فلاني ...)

گاهی يادمون می‌ره ين فکرها، اگرچه به نظر نمی‌آيند، اما چقدر ريز ريز انرژی روزانه ما را هضم می‌کنند و مارا در طی زمان فرسوده‌تر. جالب اين‌جاست که اغلب اين بگو مگوها رو می‌شه با صادقانه حرف زدن با طرف مقابل و ابراز نگرانيمون به او، يا حداقل با گذاشتن منصفانه خودمون به جای او و از ديد او به مساله نظر انداختن، کم و کمتر کنيم. 

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤

اولی) دوست دارم

دومی)...

اولی) دوست دارم

دومی)...

اولی) بازم می‌گم، دوست دارم

دومی)...

.

.

.

دومی) دوست دارم

اولی) ديگه برام اهميتی نداره.

 

جای اولی و دومي، هرکسی رو که می‌خواهيد بذاريد. آشنا نيست؟ خيلی وقتا يادمون می‌ره حد و مرز ناز کردن يا بی‌توجهی به ديگران تا کجاست...

 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC