یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۳

اين که اين چند روزه به روز نشدم به دليل غم سنگين از دست دادن يه آدم خيلی خيلی عزيز بود. خيلی چيزها برای دل خودم نوشتم و نمی‌دونم چی شد که همه‌اشان پريدند و من نتونستم اونا رو اينجا بنويسم. نمی‌دونم شايد خواست خدا بوده. به هرحال فقط يه حرف از ميون تموم اون حرف‌ها و حس‌ها و درک‌ها... قدر همديگه رو دونستن کار سختی نيست... ولی بايد بخواهيم که اين کارو بکنيم. اگه حتی بوی لباس يه نفر يا ليوان چايی که ۱ ساعت قبل خورده و بعد رفته پيش خدا- برای ما خاطره می‌شه پس همت کنيم و با همين ديد - تا حدی که می‌تونيم - به هم نگاه کنيم و لحظه های با هم بودن رو درک کنيم.

خدايا خودت کمکمون کن...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳

روزی بيايد و آن‌روز دور نباشد که آدميان بدين نگاه در هم بنگرند

و آن‌چه فرشتگان را در پيش آدم به سجود درآورد در ديده يکديگر ببينند

... و با هم مهربان شوند

تمرين مهربانی هم تمرين خوبيه‌ها!  حداقل می‌تونيم از نگاهمان شروع کنيم. يک نگاه مهربان و صميمی که آرامش ناشی از بی‌کينه بودن در آن موج می‌زند.

چقدر زيباست ....

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳

گاهی که دلت از کسی می‌گيره. اول بذار يه مدتی همون‌طوری بمونه. ازش فرار نکن. بذار حتی تا حدی هم رشد کنه. ايرادی نداره اگر کلی هم تو دلت باهاش دعوا بکنی و تا روز قيامت هم نخوای ببينيش!

 بعد شروع کن به آرامی اول خودتو دوست داشته باش. ياد تمام توانايی‌ها و نقاط قوتت بيفت و خودتو حسابی تحويل بگير. بعد ... آرام آرام شروع کن به بخشيدن اونی که مسبب حالگيری تو شده. می‌دونم که آسون نيست. ولی همون دوا تلخه است. خودتو بذار جای اون و سعی کن درک کنی چرا اون اين‌کارو کرده. اگه بهش حق دادی که هيچ. می‌دونی با يه معذرت خواهی از طرف تو همه چيزا روبراه می‌شه. چون مطمئنا اون هم منتظره. ولی اگه به اين نتيجه رسيدی که تقصير اون بوده... اينجاست که بايد نيروهای بخشش‌گر بيشتری رو به خدمت بگيری. ميدونم خيلی سخته. ولی می‌شه. عوضش چند ساعت بعد با خودت خلوت کن و توی اعماق قلبتو بو بکش... بوی ماه حضور خدا رو می‌ده.

(اينا رو برا دل خودم نوشتم. چون وفادار ماندن به عنوان وبلاگ گاهی خيلی سخته) 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳

يه دوست عزيزی يه بار ازم پرسيد: زندگيه همه آدمهای متاهل اينجوريه؟

يه روز عاشق عاشق    يه روز دشمن خونی!

يه روز سرحال سرحال    يه روز بی‌دل و دماغ و عنق!

يه روز عاشق مامان و بابای تو     يه روز اعتقاد به اين‌که همه مشکلات از خانواده تو ناشی می‌شوند!

وقتی بهت می‌گه دوست داره از شدت عشق خفه‌ات می‌کنه    و يه روز که از دستت عصبانی هست آنچنان ازت متنفر می‌شه که تو رو هم از هرچی عشق و دوست داشتنه متنفر می‌کنه!

والله.. منکه گير کردم چی بهش بگم 

شما بگين: زندگی همه همينطوره؟

 

 

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳

تو دل همه ما يه جای خيلی خصوصی هست که هيچکسی جز خودمون و خدامون به اون دسترسی نداريم. اونجا مخزن و ماوای تنهايی های ماست. جايی که تک و تنها ميشينيم و با خودمون حرف می‌زنيم. جايی که اغلب هرچند به روی خودمون هم نمی‌آريم ولی می‌دونيم که طرف اصلی صحبتمون خود خود خداست. مهربونی که يه جور ديگه دوستمون داره. يه جوری که فقط شايد بتونيم بويی از آن‌گونه دوست داشتن رو تو دوست داشتن مادرها ببينيم. تازه فقط بويی از آن را. چون خدای ما خيلی خيلی بخشنده است. او شايد حتی خمی هم که گاهی به ابروی مامان‌ها می‌آيد را بر صورتش نمی‌آورد. خدا خيلی مهربونه. خيلی خيلی بيشتر از اونی که برای ما تصوير شده.

با خدا بودن و با اون درد دل کردن خيلی خوبه. خيلی... انشاالله که خودش هممون رو تحويل بگيره...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳

از وبلاگ نوشته هایی برای پسرم: فاصله خونه تا اداره خيلی زياده؛بايد هر روز از شمال غربی برم جنوب شرقی و برگردم، برای همين هميشه ماشين می برم؛ ديروز ماشين نداشتم و يه مسير رو مجبور بودم با اتوبوس بروم. توی اتوبوس ايستاده بودم که چشمم خورد به پسرکی هم سن وسال تو ؛با همون دقت نگاه و همون شيرينی لبخند؛ مدتی نگاهش می کردم و با چشم و ابرو با هم بازی می کرديم ازم شکلاتی گرفت و با نگاه معصومش ازم تشکر کرد که يک دفعه توجهم به مادرش جلب شد؛ احتمالا مادرش هم، همسن و سال خودم بود ولی شايد مال دنيای متفاوتی از اون چيزی که من درش هستم. اشک مثل بارون بهار روی گونه هاش می غلتيد و تند تند با گوشه روسری رنگ و رو رفته اش پاک می کرد و حتی گاهی وسط اون حالش چنان با ملايمت با پسرک رفتار می کرد و حرف می زد که آدم از خودش و بد اخلاقیهای احتماليش بدش می اومد. اونقدر منقلب شدم که تا شب شرافت توام با غم اون زن از جلوی چشمم دور نمی شد.
شب جمکران بوديم؛ برای نيايش نذر داشتم؛ نمی تونستم برای خودم؛ برای شماها دعا کنم؛ شايد تنها دعايی که صد ها بار زمزمه اش کردم؛ گشايش برای اون زن بود... نمی دونم؛ انگار حس مشترکی بود بين آنچه او ميکشيد با آنچه من از سر گذراندم...

اين متن رو از وبلاگ نوشی و جوجه‌هايش برداشته‌ام. يکی از وبلاگ‌هايی که هر وقت برای مخزن اميدم بخوام بنزين سوپر بزنم می‌رم اونجا. تلاش زيباَ- نفسگير- توام با پستی و بلندی های بسيار يک مادر واقعی برای حفظ کودکان دوست‌داشتنی‌اش. گاهی فکر می‌کنم خداوند به انسان‌ها ايده اختراع چيزی به  نام کامپيوتر و اينترنت و آخرش هم وبلاگ رو داد تا خيلی ها از طريق اون يک سير و سلوک معنوی رو آغاز کنن. برای من يکی از بهترين سلوک‌های امروزی- خواندن سلوکی است که نوشی در نوشته هايش به تصوير می‌کشد.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC