یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۳

آرام باش.   آرام باش .   آرام تر....

 

     آرام آرام...

 

يه جورايی اينطور آروم بودن هم می‌چسبه‌ها  نه؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۳

دلخوشی درست کردن خودش يه هنره. قبول دارين؟ گاهی اتفاقاتی برای ما رخ می‌ده که ناخودآگاه يا ناچارا !! شاد می‌شويم. ولی گاهی هم از اونا اصلا خبری نيست. حتی شايد تا چند روز و ماه و سال...

اونوقت آدمايی که اين هنرو دارن بايست دست به کار بشن و برا خودشون کاری کنن. يه ليوان چايی رو آروم آروم مزه مزه کردن و بوييدن و نوشيدنَ خودش يه هنره. ساکت شدن و به صدای پرنده‌ّهای هر روز کمتر از ديروز! گوش دادن خودش يه هنره. سر و صدای شادی يه بچه کوچولو رو از توی کوچه کناری شنيدن خودش يه هنره. و هزارها هزار اتفاق کوچک روزانه هست که می‌تواند به ما خميرمايه دلخوشی ساختن را بدهد.

بيايين با هم اين هنرو تمرين کنيم...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳

قديمی‌ها که اعتقاد داشتند برکت رو صبح‌های زود پخش می‌کنن واقعا درست می‌گفتن. گاهی اگه صبح‌های زود به پرشن بلاگ سر بزنين وبلاگ‌های قشنگی با مطالبی قشنگ‌تر به تورتان می خوره که شايد برای کسی که هنوز در حال جستجوی وبلاگ‌های مورد علاقه‌اش هست فرصتی عالی باشد. چراکه ليست وبلاگ‌های به روز شده هر چند دقيقه عوض می‌شود و شايد تا مدت‌ها ديگر شما اسم آن وبلاگ رو نبينين. به هرحال همه اين ها رو گفتم تا به يه مطلبی که هم بوی اميد می‌داد و هم صميميت و در عين حال بسيار قاطع از يک دل سوخته حرف می‌زد برسم و آن را برايتان بياورم. ديگر مطالب خوب اين وبلاگ را می‌توانيند اينجا بخوانيد.

امروزم را باور كن ...
با من كه اكنون دوستت دارم اينگونه مباش ،
زيرا كه ...
روزي خواهد آمد كه اندوه من به پايان مي رسد .
روزي كه اشكهايم به سكون مي رسند .
روزي كه دلتنگيم به صبري دائمي بدل مي شود .
روزي كه قلبم از هيجان شنيدن صدايت ، پيامت ، نامه ات ديگر نمي لرزد .
روزي خواهد آمد كه ترانه ها ، تنها تداعي خاطراتي دور مي كنند و تصاوير ،غبار قهوه اي زمان مي گيرند .
روزي مي رسد كه نامه هايت را به باد مي سپارم و صدايت را ديگر نخواهم شناخت .
روزي خواهد آمد كه بغض مرا رها كند .
روزي كه لبخند زدن آسان مي شود .
روزي كه لحظه هاي تلخ و غم انگيز شنيدن نامت ، كوتاه تر از پرش پلكي شود آنقدر كه فقط گوشه هاي لبم را آويزان كند .
روزي خواهد آمد كه تو را به آغوش خالي و سرد فراموشي بسپارم ! ...
روزي خواهد آمد دوست من !


روزی كه زياد هم دور نيست ....


 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳

يه روز بارونی رو خيلی‌ها دلگير می‌دوننَ خيلی‌ها هم زيبا. بعضی‌ها می‌شينن تو خونه و پاشونو بيرون نمی‌ذارن تا مبادا خيس بشن يا سرما بخورن. بعضی‌ها هم تهييج می‌شن برن کارايی رو انجام بدن که انجامشون تو يه روز بارونی يا طوفانی خيلی هم ساده نيست.

گاهی کل کل کردن با طبيعت هم بدک نيست. می‌تونه بعضی از حس‌های خفته از ترس يا حجب يا ضعف يا هرچيز ديگرمون رو بيدار کنه. يه بيداری لذتبخش که ناشی از حس دوباره قوی شدن و اعتماد به نفس است...

بی‌خيال همه نگرانی‌ها...

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳

يک- دو-سه امتحان می‌کنيم. روش لينک دادنو!

اين آقا شاهرخ واقعا لطف کرده و به من اين کار بسيار ابتدايی رو که فکر کنم همه بلدند غير از من ياد داده. لذا خواستم به پاس زحمتش آدرس وبلاگ خودشو اينجا لينک بدم.

پيوست: بلد نبودن و مثل بچه‌ها سوال کردن هم عالمی دارد ها!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳

...باید اقرار کنم شانس از آن دسته موضوعاتی است که من همیشه از تبیین و تشریح آن برای خودم فرار کرده ام و نهایتا فکر میکنم شانس از آن مواردی است که ابهام آن از دقتش ارزش بیشتری دارد.

همانطور که احتمالا میدانید موضوعاتی وجود دارند که مبهم اند و چون مبهمند با ارزشند و ارزش آنها در ابهام آنهاست. کلماتی مانند "عشق" و "خدا" از همین نوعند؛ در تبیین این لغات شما به وضعیت بهتری نمیرسید بلکه بیشتر سر در گم میشوید.

مدتهاست که من دیگر به مفهوم دقیق خدا فکر نمیکنم؛ بلکه ازوجود مبهمش لذت میبرم. اصلا مهم نیست که خدا چیست .... همینکه هست ( یا باید باشد) کافی است ... من نیازمند وجودش هستم؛ اینطوری آموزش دیده ام ... پس او هست.... پس به من کمک میکند... چون هست که به بندگانش کمک کند...

من شخصا ترجیح میدهم این کلمات برایم مبهم باشند و امید وار کننده؛ تا تعریف شوند وبعد نا امیدم کنند. شانس هم همینطور؛ ترجیح می دهم به شانس، آن هم از نوع خوبش، به صورت مثبت فکر کنم و حتی خودم را مجبور میکنم که به آن معتقد شوم ؛ تا اینکه انرژی صرف کنم و نفی اش کنم ....

کلمات دیگری هم هستند که رهایشان کرده ام؛ برای مثال جبر و اختیار. اعتقاد به اختیار برایم امید واری می آورد و جبر مرا نا امید میکند.پس ترجیح میدهم به اختیار معتقد باشم تا به جبر؛ حتی اگر به من ثابت کنند اصل بر جبر است و اختیار، فرع است.

در مورد کلمه عشق هم همینطور، ترجیح میدهم عشق را تجربه کنم ، نه تعریف. آنکه عشق را تعریف میکند عاشق نمیشود. سعی میکنم از نکته های عرفانی لذت ببرم نه آنکه به آنها مشغول باشم حیف است که مفهوم منحصر به فردی مثل زندگی به پای یک موضوع حرام شود.

فکر میکنم از موضوع دور شدم. برگرديم به سوالهای شما:‌

آیا خوش شانس بودن و یا بدشانس بودن در زندگی نقشی داره؟ دوست دارم خوش شانس بودن نقش داشته باشه و بد شانس بودن نداشته باشه !...

میتونه مهم باشه ؟ قطعا خوش شانس بودن میتونه مهم باشه!...

آیا بستگی به اعتقادات داره؟ والا اين سوال رو خود من هم هنوز نفهمیده ام که آیا چون خوش شانسم به شانس خوب معتقدم و یا اینکه چون به شانس خوب معتقدم خوش شانسم!!!!؟؟؟؟  ولی فکر ميکنم وفرض دوم صحيح تر باشه ....همه چيز از ذهن ما شروع ميشه .... همه چی ....

 

با يه وبلاگ آشنا شدم با اين آدرس: http://helpcenter.persianblog.ir

نگاهش به مسايل رو خوشم اومد بوی اميد می‌دهد. يه سری بزنبن.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳

وقتي با يك مشكل مواجه شديد نگوييد :

اي خدا من يه مشكل بزرگ بزرگ دارم.

بلكه بگوييد :

اي مشكل من يه خداي بزرگ دارم.

اينو از يه وبلاگ برداشتم به نام چقدر فکر کنيم؟ مطالب قشنگی داشت. خصوصا برخی از متون انگليسی اش خيلی جالب بود. مطالبی هم که درخصوص يوگا آورده که آموزنده هستند. متاسفانه من هنوز نمی‌توانم لينک بذارم تا خواننده مستقيما به سايتی که معرفی می‌کنم برود. اگر کسی از شماها راهنماييم کندَ ممنون می‌شوم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۳

گاهی زندگی تيره می‌شه. برا هممون همينطوره. اما اگه اوت تيرگی رو ازش بدت نياد اونوقت يواش يواش ميآد و همه جای زندگيتو می‌پوشونه. بعد یه حس غریب و لذت‌بخش به آدم دست می‌ده . چون از اون به بعد دیگه آدم فکر می‌کنه به عمق وجود همه چیز پی برده و فهميده که همه جا پر از ريا و کثافت و سياهی و ... است. بعد لبخندی از يه پيروزی تلخ رو لباش می‌شينه و قل می‌خوره می‌ره پايين تو قهقرا. می‌دونی اميدوار بودن کار هر کسی نيست. چون اغلب آدم‌های اطرافش فکر می‌کنن بنده خدا فلانی زيادی ساده‌ست و... ولی اونا نمی‌فهمن همون آدم مثبت انديش و به ظاهر ساده تا چه اندازه هر روز تلاش می‌کنه تا نور اميدشو روشن نگه داره . نه تها برای خودش بلکه برا آدمهای دور و برش. شايد اونا هم بهش احتياج داشته باشن. و این کار هر کسی نیست. اميدوارم بميرد. اما نه تو. بلکه اون حس خاصی که تو وجودت سبب شده اينقدر بی‌انگيزه باشی. بعد اميدوارم دوباره متولد بشی. شاداب‌تر از قبل. کاری از دست من بر می‌آمد بهم بگو...

اينا رو تو قسمت نظرات يه وبلاگ نوشتم به اسم کمکم کن بميرم. اميدوارم يه کم رنگ سفيد بتونه اين سياهی مطلقو حداقل خاکستری بکنه تا بعد...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۳

امروز با يکی از همکارانم درخصوص مسائل موسسه‌مان صحبت می‌کرديم. من بخاطر موقعيتم در اداره ( اسمشو بذارين نفر دوم) هميشه تلاش می‌کنم تا مشکلات پيش اومده رو با نگاهی روانشناسانه حل کنم. اون هم با بررسی نگاه های متفاوتی که واحدها و خصوصا افراد مختلف شرکت به يه موضوع خاص دارند. برايم جالب است که تا چه اندازه ديدگاه‌های افراد با هم مختلفه و يه موضوعی رو که فرضا من اصلا مهم نمی‌دونم و معتقدم در جريان کار اين‌طور مسائل پيش می‌آيد و طبيعی هست تا چه اندازه برای آن ديگران مهم و حياتی است.

واقعا مديريت هنر است. خصوصا مديريت بر يک واحد متشکل انسانی.

گاهی فکر می‌کنم آنهايی که به راحتی از نحوه مملکت داری دولت کنونی انتقاد می‌کنن آيا اصلا می‌دانند که نگرش فراگير داشتن به ۶۰ ميليون نفر آدم با سلايق مختلف چه کار عجيب و غريب و وحشتناکی است؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۳

روزهای پنج شنبه روزهای غريبيه. گاهی که حجم کار اداری ام کمتر است می‌تونم تنهايی های بيشتری با خودم داشته باشم. البته مثل هميشه اين تنهايی ها با کتاب يا سايت‌های اينترنتی که برای يه همچين روزهايی کنار می‌ذارمشون پر می‌شن. ولی دور از چشم خانومم! يه چيزه پنج شنبه ها رو خيلی دوست دارم. اونم ساندويچ خوردن تو اين روز برا ناهاره! يه کتاب می‌برم ساندويچی روبروی شرکتمون و تا موقعی که غذا آماده بشه اونو با ارامش می‌خونم. امروز هم همون کتابی که ديروز معرفی کرده بودم رو بردم. خوب بود خدا را شکر. (نکته احتياطی: دست پخت خانم من حرف نداره. فکرتون به جاهای بد نره!)

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳

دارم يه کتاب خوب می‌خونم به نام اعتماد به نفس: دستيابی به آن و زندگی با آن. خانم دکتر باربارا دی آنجليس اونو نوشته. کتاب خوبيه. قبلا از اين نويسنده کتاب خونده بودم و از شيوه نگارشش خوشم می‌آد. تا بحال فکر می‌کردم وضع اعتماد به نفسم بد نيست ولی با نگاهی که تو اين کتاب هست فکر کنم افق های نوينی را هم می توان در اين موضوع فتح کرد. کتابو می‌تونين از انتشارات نسل نو انديش اول خيابان کريم‌خان از سمت ولی‌عصر بخريد. هزار تومن هم بيشتر نيست. ارزشش خیلی بيشتر از ايناست.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳

گاهی اوقات مثل امروز دلم می‌گيره. از خيلی چيزها نه. تنها از يه چيز به نظر ساده. ولی خوب اينجا‌هاست که مسائل ساده هم فرصت می‌کنن قدرتشون رو نشون بدن. اگه تمام تلاشم رو به کار نبسته بودمَ تمام روزم رو خراب می‌کرد. اين خودش يه نعمته که دفتر کارت آفتاب‌گير باشه اونم تو يه روز سرد زمستونی. قهوه هم داشته باشی و بتونی حتی شده چند دقيقه يه کتاب مورد علاقه رو تکيه بدی و بخونی و قهوه بخوری. حداقل ضد حال خوبی به اون مشکل کوچيکاست!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۳

حدود يک و نيم سال از آخرين باری که وبلاگم رو به روز کردم ميگذره!! خيلی جای شرمندگی داره مگه نه؟ البته اين کار چند تا دليل داشت. يکی اين‌که من سرم خيلی شلوغ شده (کار و درس و زندگی) که می‌دونم اين مشکل همه هست و لذا نمی‌توان آن را توجيه خوبی دانست. دوميش اين که يکی از همکارای تند و تيزم يک بار که سر نهار صحبت وبلاگ و ... بود از دهنش پريد که خبلی راحت می‌تونه بفهمه فرضا من صاحب وبلاگ هستم يا خير، که اين هم خيلی حال منو گرفت! چون اصلا نمی‌خواهم زندگی شخصی‌ام رو با زندگی حرفه‌ايم قاطی کنم. و آخريش هم اندکی بی‌همتی و...

به هرحال الان تلاش کرده‌ام از همه اين ها توبه کنم و بر گردم مثل يه مرد اميدوار شروع دوباره ای برای نوشتن داشته باشم. شکر خدا اوضاع زندگی از اون يک و نيم سال قبل خيلی بهتره و من احساس می‌کنم به شکلی تدريجی توانسته‌ام بسياری از ناشناخته های زندگی زناشويی رو کشف کنم و تحت مديريت قرار دهم. البته اين را هم با تمام وجود درک کرده‌ام که بهترين شيوه برای بهبود زندگي، بهبود خود و تغيير مثبت خود است. به همين خاطر تلاش می‌کنم در اين جا از اين به بعد شيوه هايی را که خودم امتحانشان کرده ام و فهميده ام که برای يک انسان ـ آن هم از نوع ايرانی اش ـ قابل قبول و مهمتر از آن ، قابل اجراست برای شما بنويسم. می‌دانم هميشه در اينگونه مواقع خيلی ها به ذهنشان می‌آيد که بابا اين هم دلش خوش است و با اين همه مشکل و ... مگه می توان مثبت فکر کرد و ...  ولی باور کنيد می‌شود. تو همين ايران پر از مشکل و اين تهرون آلوده و ميان اين همه انسان مشکل دار هم می شود. من سعيم را می‌کنم. شما هم با من باشيد و همراهم.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC