یک آغــاز
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۱  
امروز اولین باری است که من پشت کامپیوترم نشسته ام و می خوام اتفاقاتی از زندگی ام رو تو اون بریزم. شاید ۵ یا ۶ ماهی می شود که وبلاگ خون شده ام . از بعضی اونا خیلی خوشم اومده و از بعضی هم نه. شاید به این خاطر که احساس می کنم خیلی مطالب مفیدتری هم می شود توی وبلاگ ها نوشت. به هرحال هدف من از نوشتن آن است که از تجربیات و افکار دیگران استفاده کنم و اگر خودم هم تجربه ای داشتم اونو تو اینجا بنویسم.
من یه مسوولیت بسیار گرفتارکننده تو شغلم دارم و یه زندگی نوپا که خیلی باید حواسم بهش باشه. چرا؟ چون زندگی مشترک من خیلی مجروح شده. من و همسرم خیلی همدیگه رو دوست داریم ولی خوب .... و حالا من دلم می خواد با همون امیدواری ذاتی که تو وجودم هست،‌این نهال زخم خورده رو دوباره زندگی ببخشم. می دونم که می تونم. با یاری خدا. به همین خاطر این ها رو اینجا می نویسم تا بتونم در این مسیر از همفکری همنوعانی همانند خودم برخوردار شم. امیدوارم کمکم کنید
 
يه مرد اميدوار
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۱  
يا لطيف . اولين نگارش من در اين جا.