یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥

حدود دو ماه قبل برای یه موضوعی مجبور شدم حجم عمده‌ای از پس‌اندازی که توی بانک داشتم رو بردارم. کارمند بانک وقتی پول رو برداشت کرد و رسیدش رو به من داد، گفت: آخ! من یادم رفت به شما بگویم. اگر موجودی شما به زیر فلان قدر برسه، سودی که ماهانه بهتون تعلق می‌گرفته نصف می‌شه. گفتم خب چاره چیه؟ گفت توی همین چند ساعته اون مبلغ رو پر کنید (چیزی حدود سه میلیون تومان). گفتم باشه، ولی می‌دونستم که تقریبا ناممکنه. چون تمام حسابهام رو خالی کرده بودم و با زمان گرفتن حقوق هم دو هفته‌ای مانده بود.

اون سود اصلا مهم نبود. البته الان که حساب خالی شده بود. ولی به هرحال چون از سودهای قدیمی بود و بخشنامه جدید سودهای بانکی رو کم کرده بود، دلم می‌سوخت. 

آمدم دفتر و نشستم کارهام رو انجام دادم. دو ساعتی گذشته بود که دیدم سه میلیون و صد هزار تومان برایم واریز شده! دیدم نوشته واریزی چک. هرچی فکر کردم دیدم کسی که چک برای من واریز کنه نمی‌شناسم. رفتم توی سایت بانک و دیدم از یه شعبه‌ای واریز شده که من اصلاهیچ ارتباطی با آن ندارم. تمام نهادها و موسساتی که کاری براشون انجام داده بودم و پولم را هنوز پرداخت نکرده بودند رو توی ذهنم آوردم، ولی هیچ ربطی نه به اون شعبه بانک داشتند و نه میزانش آن اندازه بود! چون می‌دونستم که اگر کسی اشتباهی پولی را واریز کند سریعا از طریق بانک تماس می‌گیرند و درخواست می‌کنند که پول برگردانده شود، پول را ریختم به همان حسابی که سه میلیون کم داشت. بعد منتظر ماندم که هر زمان تماس گرفتند پول را برگردانم. اما دو ماه گذشت و خبری نشد. از یک طرف شاکر بودم که آن اتفاق کسر سود به آن شیوه عجیب بلافاصله رفع شده بود و از طرفی از هرکه می‌دانستم پرسیده بودم که آیا پولی به حسابم واریز کرده‌اند یا نه و با پاسخ منفی روبرو شده بودم.

تا اینکه چند روز پیش دوستی باهام تماس گرفت و گفت که برای فلان پروژه چون نام مرا به‌عنوان مسئول پروژه داده بوده احتمالا پول ایشان را برای من واریز کرده‌اند! گفتم سه میلیون و خرده‌ای بوده؟ گفت بله!

...

این روزها دلشغولی سنگینی دارم و بسیار تحت فشار هستم. از خداوند خجلم که این همه آیه و نشانه برای حمایت از من برایم فرستاده، مثل همین داستان بالا، اما من هنوز برای برخی موضوعات گرچه کار را به او می‌سپارم اما آرامش و توکلم کم است.

خدای خوب کمک کن تا من به هرآنچه تو می‌خواهی راضی باشم و بفهمم که هرچه پیش می‌آید صلاح من است و تو هیچوقت بندگانت را تنها نمی‌گذاری.

و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب. و من یتوکل علی الله فهو حسبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

ما همه میخواهیم موفق شویم، اما چقدر؟ ...دقیقا نمی دانیم!

بعد هم می دانیم که از رموز موفقیت داشتن یک هدف مشخص و دقیق و تعریف شده است، که همه فعالیتهایمان را به سمت خودش  تنظیم می کند، اما تنبلی میکنیم، خودمان را سرگرم هر کاری میکنیم غیر از این امر مهم. بعد به مرور تبدیل میشویم به میلیونها آدم معمولی اطرافمان.

البته معمولی بودن اصلا بد نیست. توی معمولیها پر است از انسانهایی که آگاهانه انتخاب کرده اند قانع باشند و شاکر به آنچه دارند و آنچه می آید و می گذرد. اما کنار دل خیلیها که مینشینی میبینی حجم نفسگیری غر و اعتراض و گلایه از زمین و زمان و خانواده و دولت و دنیا و ... دارند و در همان حال پر هستند از آرزوهای بزرگی که دیگران نگذاشته اند آنها بهشان برسند یا خودشان معترفند که بی همتی کرده اند.

...

پاشو، یه قلم و کاغذ بردار. یه فضای آرام برای خودت فراهم کن. بشین دقیق بنویس افق آرزوهات کجاست و برای رسیدن به اون به نظرت چه کارهایی از دست تو بر می آد و چه کارهایی هم کاملا باید سپرده بشه به اون خدای مهربون.

...

یه مطلب میخوندم درباره یه شهر زیبا در اربیل بنام سیتی ابوشهاب. منطقه ای دارای هتل و شهربازی و مرکز خرید و رستورانهای متعدد و ... ظاهرا این آقای ابوشهاب که اینجا رو درست کرده در کاتالوگ معرفی شهر، یه عکس از خودش گذاشته با یه گاری در حال ساندویچ فروشی. نوشته من اون روزهایی که اینجوری ساندویچ میفروختم، توی ذهنم این هتلها و رستورانها و ... بود که میدونستم میسازم! 

ما که از ابوشهاب کمتر نیستیم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥

خیلی خوبه یه روز صبح بلند بشی

زیر لب زمزمه کنی: 

بر سر آنم که گر زدست برآید

دست به‌کاری زنم که غصه سرآید

 

بعد شروع کنی در و پنجره دلت و عقلت رو باز کنی و بذاری هوای روزها و هفته‌ها و ماه‌ها مانده، بیرون برود و هوای تازه کله سحر بیاید داخل. بعد شروع کنی به برنامه‌ریزی و بعد هم اقدام...از کارهای کوچیک شروع کنی و از تغییرات کوچیک انرژی بگیری و بری سراغ کارهای بزرگتر و تغییرات بزرگتر و طبیعتا...لذات و انرژی‌های بیشتر.

 

بعد که به خودت ثابت کردی می‌تونی خودت رو از گل روزمرگی بکشی بیرون و راه بیفتی...با لبخند به روند آغازشده موفقیت‌های جدید توی زندگیت نگاه کنی و کیف کنی.

به امید خدا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥

یکی از اتفاقهای بدی که خصوصا توی این دوره و زمونه سرعت و تکنولوژی برای ما رخ داده، پریدن از روی کارها، ناتمام گذاشتن آنها،‌جویده جویده خواندن و خوردن و دیدن و حرف زدن و ... است. ناخودآگاه ده تا کار رو با هم شروع می‌کنیم و مثلا توی دفتر یا خونه، یه ذره از این، بعد یه ذره ازاون، بعد برمی‌گردیم یه کم دیگه از اون اولی و ...

بعضی‌ها این توانایی رو دارن که آخر روز تقریبا همه این کارها رو تموم کنن، اما غالبا، هم بیش از حد خسته می‌شن و هم شاید بدلیل عدم تمرکز روی هرکدام از کارها،‌میزان یادگیری یا یادآوریشون کم بشه.

یکی از تکنیکهای غلبه بر این مشکل، روش Leave No Trace هستش. اینکه یه کار رو شروع کنی، متمرکز بشی روش،‌تمومش کنی، بذاریش کنار و بری سراغ کار بعدی.

مثلا داری گلدونای خونه رو آب می‌دی، می‌بینی یه کتاب پشت قفسه افتاده، برش می‌داری می‌بری می‌ذاری سرجاش، بعد می‌بینی کتابخونه خیلی گرد و خاک گرفته، توی ذهنت می‌سپری باید فلان روز گردگیری کنی، بعد یهو فلان کتاب نظرت رو جلب می‌کنه، برش می‌داری ورق می‌زنیش و بعد می‌بینی نیم ساعته داری می‌خونیش... به خودت می‌آی کتاب رو می‌ذاری لبه کتابخونه تا یادت بمونه بقیه‌اش رو هم بخونی، برمی‌گردی سراغ گلدونا، داری بقیشون رو آب می‌دی، یادت می‌افته باید به فلانی زنگ می‌زدی، می‌ذاریش کنار و ...

شاید آخرش گلدونا رو آب بدی و تلفن رو هم بزنی و کتابت رو هم شب ببری توی رختخوابت تا بخوانی...اما اون چیزی که اینجا گم می‌شه لذت تمرکز و لذت تمام کردن کارهاست. با آگاهی کامل و حواس جمع.

شروع این تکنیک با هر روز سه تا کار و تموم کردن اونها، شروع خوبیه. خوبه امتحان کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥

یکی از زیبایی‌های ماه رمضان اینه که پروردگار، بنده‌هاش رو ناچار می‌کنه توی یه قالبی قرار بگیرن که ضابطه‌های سختی داره. هم جسمانی و هم فکری. بعد یه‌عالمه هم مشوق می‌ذاره. بازهم هم جسمانی و هم معنوی. ممنوع می‌کنه اینکه هر زمان بخواهی بخوری یا بیاشامی، ازت می‌خواد فکرای بد نکنی، می‌خواد که چشم و گوش و زبانت رو کنترل کنی. بعد بهت می‌گه با اینکار هم سیستم جسمانیتو تنظیم می‌کنم و هم کلی بهت حس و حال خوب می‌دم.

در حقیقت آدمی که مقید می‌شه روزه بگیره، یه جورایی (البته خیلی بالاتر و لذتبخش‌تر) اون شیوه‌های تصمیم‌گیری بیست و یک روزه یا تصمیم‌گیری‌های الزام‌آوری که در پست‌های قبلی بهشون پرداختم رو برای خودش اجباری می‌کنه. قشنگیش اینجاست که توی مواردی که ما خودمون برا خودمون برنامه می‌ریزیم، خیلی اوقات نمی‌تونیم به برنامه‌مون عمل کنیم یا بعد از یه مدت دیگه دست از تلاش برای تغییر یه عادت بد یا ایجاد یه عادت خوب برمی‌داریم؛ اما توی ماه رمضون مجبوری یه ماه رو به خودت سخت بگیری و کاراهایی که ازت خواسته شده رو انجام بدی. (هرچند خدا اونقدر مهربون و رحیم هست که به محض اینکه کوچکترین صدمه جسمی بخواد برات پیش بیاد می‌گه برنامه رو بذار کنار و هر موقع خوب شدی و مطمئن شدی دیگه اذیت نمی‌شی برو و روزه‌هات رو قضا کن).

اینا رو نوشتم برا اینکه به خودمون یادآوری کنم این روزها فرصتی عالی برای گنجاندن برخی از اون برنامه‌ها لابلای اجبارهای ماه رمضونه. مثلا یکی دلش می‌خواد اقتدار و حال معنویش رو ببره بالا، یا مثلا می‌خواد تا آخر ماه رمضون سیصد تا لغت زبان جدید یاد بگیره، یا مثلا فلان کتاب رو تموم کنه، یا گوشه ناخنش رو دیگه نجوه، یا اطلاعاتش رو راجع به فلان موضوع ارتقا ببخشه، یا توی روابط اداری و اجتماعی‌اش تحولی بوجود بیاره یا هر چیزی دیگه، می‌تونه از این سازمان منضبط الهی بهره خوب ببره و لابلای این روزهایی که برنامه روزمره زندگیمون متحول شده، یکی دوتا برنامه جدید هم بگنجونه و آخر ماه لذت رسیدن بهش رو بچشه.

...

یادمون باشه برای همدیگه دعا کنیم. خصوصا وقت‌های افطار. برای عاقبت به خیری، رسیدن به خواسته‌ها و درخواست قدرت از خدا برای تغییر و بهتر شدن. یادمون باشه به خدا قول بدیم اگه وضع مالی و دانش و اراده و ارتباطمون (هرکدوم که می‌خواهیم بهبود ببینه) بهتر شد خودمون رو می‌کنیم واسطه خیر و کمک به بنده‌های دیگه‌اش. خدا اینجوری خیلی خوشش می‌آد و حتما رسیدن ما به آرزوهامون رو تسریع می‌کنه. انشاالله.

از یادداشتهای رمضان سال قبل

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC